رباعی شمارهٔ ۴۳۱
ابوسعید ابوالخیرآن دم که حدیث عاشقی بشنودم
جان و دل و دیده را به غم فرسودم
می پنداشتم عاشق و معشوق دواند
چون هر دو یکیست من خود احول بودم
آن دم که حدیث عاشقی بشنودم
جان و دل و دیده را به غم فرسودم
می پنداشتم عاشق و معشوق دواند
چون هر دو یکیست من خود احول بودم