بخش ۱۲ - ابومحمّدسهل بن عبداللّه التُسْتَری
ابوعلی حسن بن احمد عثمانیو از این طایفه بود ابومحمدسهل بن عبدالله التستری یکی بود از امامان قوم و او را در آن وقت همتا نبود اندر معاملات و ورع و صاحب کرامات بود و ذاالنون مصری را دیده بود بمکه آنگه که بحج شد وفات وی چنانک گویند اندر سنۀ ثلاث و ثمانین و مأتین بود
سهل گفت من سه ساله بودم و مرا قیام شب بودی و اندر نماز خال خویش محمدبن سوار می نگریستمی و وی را قیام شب بودی و بسیار بودی که گفتی یا سهل بخسب که دلم مشغول همی داری
محمدبن الواصل البصری گوید که از سهل شنیدم گفت کی خال مرا گفت یاد نکنی آن خدایرا کی ترا بیافرید گفتم چگونه یاد کنم گفت بدل بگوی آنگاه که اندر جامۀ خواب از این پهلو بر آن پهلو گردی چنانکه زبانت نجنبد الله معی الله ناظر الی الله شاهدی گفت بچند شب آن همی گفتم پس او را خبر دادم گفت هر شب هفت بار بگو بگفتم پس او را خبر دادم گفت هر شب یازده بار بگوی آن همی گفتم حلاوتی اندر دلم فرا دید آمد چون سالی برآمد خالم گفت نگاه دار آنچه تو را آموختم و دایم بر آن باش تا اندر گور شوی که اندر دنیا و آخرة ترا آن بر دهد و سالها بگذشت و همان همی گفتم حلاوة اندر سر من پدیدار آمد پس خالم گفت یا سهل هرکه خدای با او بود و وی را بیند از معصیت بباید پرهیزد پس خلوت اختیار کردم و مرا بدبیرستان فرستادند گفتم که ترسم که همت من پراکنده شود با معلم شرط کنید بر آنک ساعتی بنزدیک وی باشم و چیزی بیاموزم دیگر برخیزم آنگاه بدبیرستان شدم و قرآن بیاموختم و شش ساله بودم یا هفت ساله و صوم الدهر داشتمی و قوت من نان جوین بودی بدوازده سالگی مرا مسیله افتاد و سیزده ساله بودم که اندر خواستم که مرا ببصره فرستند تا این مسیله پرسم بیامدم و بپرسیدم و هیچ کس از علماء بصره جواب نداد بعبادان آمدم نزدیک مردی او را ابوحبیب حمزة بن عبدالله العبادانی گفتند از وی بپرسیدم جواب داد و بنزدیک وی بایستادم یکچندی و فایده هایی بود مرا از سخن وی و آداب وی پس با تستر آمدم و قوت خویش با آن آوردم که مرا به درمی جو خریدند و بآس کردند و نان پختند و هر شب وقت سحرگاه بیک وقیه روزه گشادمی بی نان و خورش و بی نمک آن درم مرا سالی بسنده بود پس عزم کردم که هر سه شب یکباره روزه گشایم و فرا پنج روز بردم پس فرا هفت روز بردم پس فرا بیست و پنج روز بردم و بیست سال بر این بودم پس سیاحت کردم چندین سال پس با تستر آمدم و شب تا روز قیام کردمی
