بخش ۲۵ - ابوعثمان سعید الحیری
ابوعلی حسن بن احمد عثمانیو ازین طایفه بود ابوعثمان سعیدالحیری مقیم بود بنشابور و صحبت شاه کرمانی کرده و یحیی بن معاذ الرازی پس بنشابور آمد با شاه کرمانی و بنزدیک ابوحفص حداد آمد و یکچندی بایستاد نزدیک او و شاگردی او کرد و ابوحفص دختر بدو داد و وفات اندر سنه ثمان و تسعین و مأتین بود و پس از ابوحفص سی واند سال بزیست
ابوعثمان گوید که مرد تمام نشود تا اندر دل وی چهار چیز برابر نشود منع و عطا و عز و ذل
از یاران ابوعثمان یکی حکایت کرد که از وی شنیدم که گفت با ابوحفص صحبت کردم و برنا بودم وقتی مرا براند و گفت نزدیک من منشین من برخاستم و پشت بر وی نگردانیدم و پیش باز شدم و روی فرا روی وی کردم تا از وی غایب شدم و اندر دلم چنان بود که بر در سرای وی چاهی بکنم و بحکم وی اندر آن چاه همی باشم و از آنجا بیرون نیایم الا بفرمان وی چون از من آن بدید مرا بخواند و از جملۀ خاصگان خویش کرد
و گفته اند که اندر دنیا سه مرداند کی ایشانرا چهارم نیست ابوعثمان بنشابور و جنید ببغداد و ابوعبدالله بن جلا بشام
ابوعثمان گفت چهل سالست تا خدای تعالی مرا اندر هیچ حال نداشتست که آنرا کراهیت داشته ام و از آن حال مرا بدیگر نبرد که من خشمگین شدم
چون حال ابوعثمان بگشت پسر وی پیراهن بر خویشتن چاک کرد ابوعثمان چشم باز کرد گفت خلاف سنت یا پسر در ظاهر علامت ریا بود در باطن
ابوالحسن الوراق گوید از ابوعثمان شنیدم گفت صحبت با خدای عزوجل بحسن ادب باید کرد و دوام هیبت و مراقبت و صحبت با رسول صلی الله علیه وسلم بمتابعت سنت و لزوم ظاهر علم و صحبت با اولیاء خدای بحرمت داشتن و خدمت کردن و صحبت با اهل خویش به خوی نیکو و صحبت با درویشان دایم با ایشان گشاده روی بودن مادام که در گناهی نباشد و صحبة کردن با جهال بدعا کردن ایشانرا ورحمت برایشان
