بخش ۱۸ - تلوین و تمکین
ابوعلی حسن بن احمد عثمانیو از آن جمله تلوین و تمکین است تلوین صفت ارباب احوال بود و تمکین صفت اصحاب حقایق مادام که بنده اندر راه بود صاحب تلوین بود و از حالی بحالی همی شود و از صفتی بصفتی همی گردد و ازین منزل کی بود بمنزلی برتر ازان فرود آید چون برسد تمکین بود شاعر گوید اندر معنی شعر
ما زلت انزل منودادک منزلا
تتحیر الالباب دون نزوله
صاحب تلوین دایم اندر زیادت بود و صاحب تمکین برسیده باشد و متصل گشته و علامت آن که متصل گشت آن بود کی بهمگی از همگی خویش باطل گشت و پیران گفته اند که نهایت سفر طالبان تا آنجا بود که بر نفس خویش ظفر یابند چون بر نفس ظفر یافتند وصلت یافتند مراد بدین ناپدید شدن احکام بشریت خواهند و غلبۀ سلطان حقیقت چون بنده باین حال دایم گردد صاحب تمکین بود استاد بو علی دقاق رحمه الله گفت موسی صاحب تلوین بود از سماع کلام باز آمد محتاج بود بدانک روی بپوشد که آن حال اندر وی اثر کرده بود و مصطفی صلوات الله و سلامه علیه صاحب تمکین بود همچنانک بشد باز آمد هیچ چیز اندر وی اثر نکرد ازانچه آن شب دید و دلیل آوردی برین بقصۀ یوسف علیه السلام آن زنان که یوسف را دیدند همه دستها ببریدند چون مشاهدۀ یوسف بایشان درآمد و زن عزیز اندر بلاء یوسف تمامتر بود موی بر وی بنجنبید آن روز زیرا که او صاحب تمکین بود اندر حدیث یوسف کی تغیر بر بنده از دو حال یکی بود که درآید اما از قوة وارد یا از ضعیفی خداوندش و سکون خداوندش از دو کار یکی بود اما از قوۀ او یا از ضعف وارد از استاد ابوعلی شنیدم که گفت اصول قوم برجواز دوام تمکین بر دو روی بود یکی آنک بدو راه نبود زیرا که مصطفی صلی الله علیه وسلم گفت اگر شما بدان بماندی که نزدیک من بودی فریشتگان شما را دست گرفتندی و دیگر مصطفی صلی الله علیه وسلم گفت مرا وقتی بود که هیچ چیز با من اندر آن وقت اندر نگنجد مگر خدای عزوجل خبر داد از وقتی مخصوص وجه دیگر آنست کی درست آید ویرا دوام احوال زیرا که اهل حقایق ازان برگذشته باشند که طوارق اندر ایشان اثر کند و آنک در خبر است کی فریشتگان شما را دست گرفتندی فروتر از آنست کی اهل بدایت را اثبات کرد از قول پیغامبر صلی الله علیه وسلم ان الملایکة لتضع اجنحتها لطالب العلم رضی بما یصنع فریشتگان پرها بگسترانند طالب علم را بخشنودی ازانچه می کند و آنچه گفت مرا وقتیست برحسب فهم شنونده گفت کی او خود همه احوالش قایم بود بحق دیگر آنچه گویند که بنده تا دایم کار وی اندر بالا بود اندر صفت او زیادتی احوال درست آید و نقصان اندر وی چون بحق رسد بنا پیدا شدن احکام بشریت او را تمکین کند حق سبحانه وتعالی بدانک او را باز معلومات نفس نیارد او اندر حال خویش ممکن بود برحسب محل خویش و پس آنچه حق اندر هر نفسی او را بارزانی دارد مقدورات او را اندازه نباشد او اندر زیادات همی گردد بلکه ویرا همی گرداند و اندر اصل ممکن بود پس همیشه در حالتی بود عالی تر از آن کی پیش از آن بوده باشد پس از آن برگذرد تا آنجا که برتر از آن نیست زیرا غایت نبود مقدورات حق را اندر هر جنسی اما آنک مصطلم بود از خویشتن و از حس بیرون بود و بشریت را ناچاره حدی بود چون از جمله باطل گردد و از نفس و حس و از جمله آفریدها پس آن غیبت بدو دایم باشد و وی محو بود آنگاه نه تمکین بود و نه تلوین و نه تشریف و نه تکلیف مگر آنک او را باز آرند کی بدانچه بر وی همی رود بی کسب او آن متصرف بود اندر ظن خلقان بلکه مصرف بود اندر حقیقت قال الله تعالی و تحسبهم ایقاظا وهم رقود ونقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال وبالله التوفیق
