قال الله تعالی الذین تتوفیهم الملایکة طیبین یعنی جان بذل کنند بطیبة النفس گران نبود بر ایشان با خدای خویش گشتن
انس مالک رضی الله عنه گوید که پیغامبر گفت صلوات الله وسلامه علیه چون بنده اندر سکرات مرگ افتد اندامهاش یک بر دیگر سلام کنند و گویند علیک السلام فراق آمد تا روز قیامت
انس مالک گوید که پیغامبر صلی الله علیه وسلم اندر نزدیک جوانی شد و این جوان اندر حال نزع بود پیغامبر گفت صلی الله علیه وسلم خویشتن را چون می یابی گفت امید میدارم بخدای و می ترسم از گناهان خویش پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت امید و ترس اندرین وقت جمع نیاید اندر دل مؤمنی الا خداوند تعالی آنچه امید میدارد بدهدش و از آنچه می ترسد ویرا ایمن گرداند
استاد امام رحمه الله گوید حال ایشان بوقت نزع مختلف بود بعضی از ایشان غالب حال هیبت بود و بعضی را غلبه رجا بود و بعضی را کشف کند در آن حال که او را سکون واجب کند و ظن نیکو
ابومحمد جریری گوید اندر نزدیک جنید بودم بوقت نزع روز آدینه و روز نوروز بود و وی قرآن همی خواند و قرآن ختم کرد گفتم اندرین حال یا اباالقاسم گفت اولیتر از من باین کیست و هم اکنون صحیفۀ من اندر نوردند
ابومحمد هروی گوید بنزدیک شبلی بودم آن شب که از دنیا بیرون شد همه شب این بیتها همی گفت
شعر
کل بیت انت ساکنه
غیر محتاج الی السرج
وجهک المأمول حجتنا
یوم یأتی الناس بالحجج
عبدالله منازل گوید حمدون قصار وصیت کرد که اندر وقت نزع مرا بمیان زنان مگذارید
بشر حافی را گفتند اندر وقت وفات یا بانصر پنداری زندگانی درین جهان دوست میداری گفت بحضرت پادشاه شدن سخت است
گویند هرگاه که یکی از شاگردان سفیان ثوری بسفر شدی او را گفتی چه فرمایی گفت اگر مرگ یابید جایی مرا بخرید چون ویرا اجل نزدیک آمد گفت مرگ آرزو همی خواستم اکنون مرگ سخت است
در حکایت همی آید که چون امیرالمؤمنین حسن بن علی را سلام الله علیهما اجل فرا رسید بگریست گفتند چه بگریانید ترا گفت نزدیک خداوندی میشوم که او را ندیده ام
و چون بلال را رضی الله عنه اجل نزدیک آمد زن وی گفت او واحسرتاه بلال گفت واطرباه فردا محمد را بینم صلی الله علیه وسلم و یاران وی را رضی الله عنهم
عبدالله مبارک اندر وقت نزع چشم باز کرد و گفت لمثل هذا فلیعمل العاملون
مکحول شامی را گویند غالب حال او اندوه بودی اندر بیماری وی نزدیک او شدند او را دیدند که همی خندید پرسیدند این چه حالست گفت چرا نخندم که نزدیک آمد که از آنچه می ترسم برهم و بآنچه امید دارم برسم
جنید را گفتند بوسعید خراز بوقت مرگ تواجد بسیار نمود گفت عجب نبود اگر جان او بپریدی از شوق
یکی ازین طایفه را اجل نزدیک آمد غلام را گفت یا غلام میان من ببند و روی من بر خاک نه که رفتن من نزدیک آمد و گناه بسیار دارم و هیچ عذر ندارم و هیچ قوت ندارم یارب مرا تویی و مرا جز تو هیچکس نیست و بانگی بکرد و فرمان یافت آوازی شنیدند که بندۀ ما تواضع کرد خداوند خویش را او را فرا پذیرفتند
ذوالنون مصری را پرسیدند در وقت نزع چه آرزو خواهی گفت آنک پیش از آنک بمیرم وی را یک لحظه بشناسم
دیگری را گفتند در وقت نزع بگو الله گفت با که گویم که من سوختۀ وی ام
کسی گوید نزدیک ممشاد دینوری شدم درویشی درآمد و گفت سلام علیکم جواب وی باز دادند گفت اینجا هیچ جای پاکیزه هست که کسی بتواند مرد جایی اشارت کردند آنجا چشمۀ آب بود درویش طهارت نو کرد و رکعتی چند نماز بکرد و آنجا شد که بدو اشارت کرده بودند و پای دراز کرد و جان بداد
از شیخ بوعبدالرحمن سلمی شنیدم که گفت ابوالعباس دینوری سخن می گفت در مجلس زنی آواز داد دروجدی ابوالعباس آن زن را گفت بمیر زن برخاست چون بدر سرای رسید بازنگریست و گفت مردم و بیفتاد و از آنجاش مرده برگرفتند
کسی گفت نزدیک ممشاد دینوری بودم بوقت وفات او گفتند علت تو چه گونه است گفت علت را از من پرسید او را گفتند بگو لااله الا الله روی بدیواری کرد و گفت همگی من بتو فانی کردم جزاء آنکس که ترا دوست دارد این بود
ابومحمد دیبلی را گفتند در وقت نزع بگو لااله الا الله گفت این چیزی است که ما این بشناخته ایم و بدین فانی همی شویم پس این بیت بگفت
تسربل ثوب التیه لما هویته
وصد ولمیرض باناک عبده
یکی از درویشان گوید نزدیک یحیی اصطخری بودم بوقت وفات او یکی از حاضران گفت بگو اشهد ان لا اله الا الله برخاست و بنشست پس دست هریکی که آنجا بود بگرفت و میگفت بگو اشهد ان لا اله الا الله تا شهادت بر همگنان عرضه کرد آنگاه فرمان یافت
خواهر ابوعلی رودباری گوید چون ابوعلی را اجل نزدیک آمد سر وی اندر کنار من بود چشم باز کرد و گفت درهای آسمان گشاده اند و بهشتها آراسته اند و منادی آواز میدهد یا باعلی برتبت بزرگترین رسانیدیم ترا اگرچه تو نخواستی و این بگفت
وحقک لانظرت الی سواکا
بعین مودة حتی اراکا
اراک معذبی بفتور لحظ
وبالخد المورد منجناکا
پس گفت یا فاطمه اول ظاهر است و دوم اشکالی دارد
از یکی شنیدم از درویشان که چون وفات احمد نصر حاضر آمد یکی از درویشان گفت بگو اشهد ان لا اله الا الله درو نگریست و گفت بی حرمتی مکن
کسی گوید درویشی را دیدم جان بذل میکرد و غریب بود و مگس بسیار بر وی جمع شده بود بنشستم و مگس از وی باز میداشتم چشم باز کرد و گفت کیست این چندین سالست تا در آرزوی این چنین وقتی بودم اتفاق نیفتاد اکنون چون بیافتم خویشتن از میان بیرون بر و بسلامت برو
بوعمران اصطخری گوید ابوتراب نخشبی را دیدم در بادیه بر پای جان بحق تسلیم کرده و هیچ چیز او را نگاه نمیداشت
از ابونصر سراج حکایت کنند که سبب وفات نوری این بیت بود که می گفتند
شعر
لازلت انزل منودادک منزلا
تتحیر الالباب عند نزوله
و چون این بیت بشنید وجدش افتاد روی بصحرا نهاد اندر نیستانی افتاد که آن بدروده بودند و اثر آن نیها چون شمشیر تیز مانده بود او در آنجا همی گردید تا بامداد و این بیت همی گفت و خون از هر دو پاش همی دوید و هر دو پای وی آماس کرده بود پس بیفتاد چون مستی و هر دو پای وی تباه شد و در آن فرو شد او را بوقت نزع گفتند بگو لا اله الا الله گفت نه با نزدیک او همی شویم
ابراهیم خواص به ری بیمار شد و علت اسهال داشت هر مجلسی که بنشستی اندر میان آب شدی و طهارت کردی یکبار در میان آب شد و جان بداد
یوسف بن الحسین در نزدیک خواص شد و چند روز بود تا از عیادت و تعهد او غافل مانده بود ویرا گفت هیچ چیزت آرزو میکند گفت پارۀ جگر بریان آرزوم همی کند
استاد امام گوید رحمه الله تواند بود که اشارت اندرین مراد آن بوده باشد که دلی و جگری خواهم بریان و سوزان برغربا زیرا که یوسف تقصیر کرده بود در تعهد او
گویند سبب مرک ابن عطا آن بود که او را اندر نزدیک وزیر بردند وزیر با او سخن درشت گفت ابن عطا وزیر را گفت این با من همی گویی ای مرد فرمود تا موزه از پای وی بیرون کردند و بر سرش همی زدند تا درگذشت
ابوبکر دقی گوید بنزدیک دقاق بودیم بامدادی گفت یارب تا کی خواهی داشت مرا اینجا نماز پیشین در گذشته بود
از ابوعلی رودباری حکایت کنند که گفت در بادیه جوانی دیدم چون چشم من بر وی افتاد مرا گفت کفایت نبود که مرا بدوستی خویش مشغول بکرد تا مرا بیمار کرد چون نگاه کردم جان می داد گفتم بگو لا اله الا الله این بیتها بگفت
ایا منلیس لی منه
و انعذبنیبد
و یامننال منقلبی
منالا ما له حد
جنید را گفتند بگو لا اله الا الله گفت فراموش نکرده ام تا باز یادش آرم
جعفر نصیر بکران دینوری را پرسید که وی خدمت شبلی کردی که چه دیدی از شبلی گفت مرا گفت یک درم مظلمه در گردن من است و هزار درم از صاحبش بصدقه بدادم هیچ چیز بر دل صعبتر از آن نیست پس گفت مرا طهارت ده او را طهارت دادم تخلیل محاسن او را فراموش کردم زبانش کار نمی کرد دست من بگرفت و میان محاسن برآورد و جان بداد جعفر بگریست و گفت چه توان گفت اندر مردی که تا آخر عمر وی از آداب شریعت یکی ازو فوت نشد
مزین کبیر گوید بمکه بودم حرکتی اندر من فرا دید آمد بیرون شدم تا بمدینه شوم چون بچاه میمونه رسیدم جوانی را دیدم افتاده بنزدیک او شدم اندر نزع بود وی را گفتم لا اله الا الله چشم باز کرد و این بیت بگفت
شعر
انا انمت فالهوی حشو قلبی
و بداء الهوی یموت الکرام
و جان تسلیم کرد او را بشستم و اندر کفن کردم و نماز برو کردم و دفن کردم چون از کار وی فارغ شدم ارادۀ سفر از من بشد بازگشتم و بمکه باز آمدم
یکی را گفتند مرگ خواهی گفت شدن باز آن بخیر امید دارم بهتر از مقام باز آنکس که از شر او ایمن نباشم
کسی گوید از درویشان که بویزید اندر وقت نزع می گفت یارب ترا یاد نکردم هرگز مگر بغفلت و اکنون که جان من می ستانی از طاعت تو غافل بودم
ابوعلی رودباری گوید اندر مصر شدم مردمان را دیدم گرد آمده بودند گفتم سبب اجتماع چیست گفتند بجنازۀ جوانی بودیم این بیت بشنید که کسی گفت
شعر
کبرتهمة عبد
طمعتفی انتراکا
این جوان شهقۀ بزد و فرمان یافت
جماعتی اندر نزدیک ممشاد دینوری شدند اندر حال بیماری وی گفتند خدای با تو چنین و چنین کناد گفت نزدیک سی سالست تا بهشت بر من عرضه میکند که در آنجا ننگرستم و بوقت نزع گفتند دل خویش را چون می یابی گفت سی سالست تا دل خویش گم کرده ام
ابویعقوب نهرجوری گوید بمکه بودم درویشی نزدیک من آمد و دیناری بمن داد گفت فردا بخواهم مرد نیم دینار گور من نیکو کن و نیم دیگر اندر جهاز من کن من با خویشتن گفتم این درویش سبک شدست از گرسنگی حجاز چون دیگر روز بود درآمد و طواف کرد و بشد و پای دراز کرد و بخفت گفتم خویشتن مرده بمن سازد نزدیک او شدم و ویرا بجنبانیدم او را مرده یافتم پس او را دفن کردم چنانک گفته بود
ابوعثمان حیری اندر حال نزع افتاد پسر وی جامۀ خویش بدرید چشم باز کرد و گفت خلاف سنت کردن بظاهر دلیل ریای باطن بود
ابن عطا اندر نزدیک جنید شد بوقت نزع سلام کرد جنید جواب دیر باز داد پس جواب داد و گفت معذورم دار که وردی داشتم و جان تسلیم کرد
ابوعلی رودباری گوید درویشی نزدیک ما آمد و فرمان یافت ویرا دفن میکردم پس می خواستم که روی وی باز کنم و برخاک نهم تا باشد که خداوندتعالی بر غریبی وی رحمت کند چشم باز کرد و مرا گفت ذلیل میکنی پیش آنک مرا عزیز کرده اند گفتم یاسیدی پس از مرگ زندگی زبان بگشاد و گفت آری من زنده ام و محبان خدای همه زنده باشند یاری دهم فردا بجاه خویش در قیامت یا رودباری
از علی بن سهل اصفهانی حکایت کنند گفت شما پندارید که مرگ من چون مرگ دیگران خواهد بود که بیمار شوند و مردمان بعیادت شوند مرا بخوانند من اجابت کنم روزی همی رفت و گفت لبیک و فرمان یافت
ابوالحسن مزین گوید چون یعقوب نهرجوری بیمار شد بیماری مرگ ویرا گفتم بگو لا اله الا الله تبسم کرد و گفت مرا همی گویی بعزت آنک او را مرگ روا نیست که میان من و وی حجاب نیست مگر عزت واندر ساعت اندر گذشت بعد از آن مزین محاسن خویش بگرفتی و گفتی چون من حجامی بود که اولیاء خدای عزوجل را شهادت تلقین کند
واخجلتا از وی چون حکایت باز کردی بسیار بگریستی
ابوالحسین مالکی گوید چند ین سال صحبت خیرالنساج کردم پیش از آنک فرمان یافت بهشت روز مرا گفت روز پنجشبه من بمیرم و روز جمعه پیش از نماز مرا دفن کنند و ترا این فراموش شود فراموش مکن ابوالحسین گفت فراموش کردم تا روز آدینه کسی مرا خبر داد بمردن وی بشدم تا بجنازه وی شوم مردمان بازگشته بودند میگفتند که پس از نماز دفن خواهند کردن من بازگشتم چون فرا رسیدم جنازه بیرون آورده و صلوة آواز میدادند چنانک او گفته بود
کسی را پرسیدم از آنک بوقت وفات او حاضر بود گفت چون حال بر وی تنگ آمد از هوش بشد چون با هوش آمد گرد خانه بنگریست گفت بباش عافاک الله که تو بندۀ ماموری و من بندۀ مامورم و آنچه ترا فرموده اند از تو درنمی گذرد و آنچه مرا فرموده اند از من در میگذرد و آب خواست و طهارت نو کرد و نماز کرد و پای راست فرو کرد و چشم بر هم نهاد پس از مرگ او را بخواب دیدند گفتند حال تو چگونه است گفت مپرس ولیکن از دنیاء پلید برستم
مصنف کتاب بهجة الاسرار گوید چون سهل عبدالله فرمان یافت مردمان همه خویشتن فرا جنازۀ وی می افکندند و زحمت میکردند اندر شهر جهودی بود هفتاد ساله زیادت بود بانگ و مشغله شنید از خانه بیرون آمد تا چیست چون بجنازه نگریست بانگ کرد که ای مردمان شما می بینید آنچه من بینم گفتند چه می بینی گفت گروهی می بینم از آسمان فرو می آیند و خویشتن اندرین جنازه همی مالند و آن جهود شهادت آورد و مسلمانی نیکو پیش گرفت
ابوسعید خراز گوید روزی اندر مکه بباب بنی شیبه بگذشتم جوانی را دیدم سخت نیکو روی مرده اندر وی نگریستم تبسم کرد در روی من و مرا گفت یا باسعید دانستم که محبان زنده باشند همیشه اگرچه بمیرند از سرایی بدیگر سرای شوند
جریری گوید که ذوالنون را بوقت نزع گفتند ما را وصیتی کن گفت مرا مشغول مدارید که من عجب بمانده ام از نیکوییها و لطف او
ابوعثمان حیری گوید که ابوحفص را پرسیدند در حال نزع که ما را چه وصیت می کنی گفت طاقت گفتار ندارم و پس از آن قوتی دید اندر خویشتن من گفتم چیزی بگو تا از توحکایت کنم از پس تو گفت شکسته دل باید بودن بهمه دل بر تقصیرهای خویش وبالله التوفیق