شمارهٔ ۳۰۶
امیر معزی نیشابوریهست زلف و دهن و قد تو ای سیم اندام
جیم و میم و الف و قامت من هست چو لام
من یکی ام ز جمال تو مرا دور مکن
که جمالت نبود بی من بیچاره تمام
زلف مشکین تو دامی است پر از حلقه و بند
دل مسکین من افتاده در آن دام مدام
نه عجب گر دل من زلف تو را صید شدست
صید دل باشد جایی که بود زلف تو دام
تویی آن بت که چو خوانند تو را در غزلی
دلبر فاخته مهر و صنم کبک خرام
کبک منقار کند همچو لبت بسد رنگ
فاخته طوق کند همچو خطت غالیه نام
خواندم اندر صف عشاق به صد نام تو را
ور ز نام تو بپرسند نگویم که کدام
عشق ما و تو چنان است که صد حیله کنم
