شمارهٔ ۳۲۳
امیر معزی نیشابوریای برشکسته سنبل مشکین به نسترن
ماه غزل سرای من ای سرو سیم تن
در پیچ زلف توست هزاران هزا ر تاب
در سحر چشم توست هزاران هزار فن
کژی شدست با خم زلف تو متفق
خوبی شدست با رخ خوب تو مقترن
در بسدین دو شکر تو معجز مسیح
در نرگسین دو چشم تو تلبیس اهرمن
از توست سال و ماه جهان را ده و دو چیز
وز هجر و وصل توست مرا شادی و حزن
شمع و شب و گلاب و می و سیب و یاسمین
شمشاد و مشک و نوش و گل و نار و نارون
ای آنکه چون تو بت ننگاریده در بهار
وی آنکه چون تو سرو نبالیده در چمن
زین بیش جان من به فراق اندرون مسوز
زین بیش فال من به فراق اندرون مزن
صبرم رمیده کردی از آن چشم پرخمار
