شمارهٔ ۳۴۹
امیر معزی نیشابوریاز هیبت و نهیب تو ای خسرو جهان
گشتند دشمنان بی جان تو و بی روان
رمح همه قلم شد و فرق همه قدم
روی همه قفا شد و سود همه زیان
بر پایشان چو کنده پولاد شد رکاب
بر دستشان چو حلقه زنجیر شد عنان
شمشیر در نهاده چو خصمان بهکدگر
آن بدسگال این شده این بدسگال آن
زین سان وزین نهاد گریزند سربه سر
آسیمه در ولایت و آشفته در جهان
گه گوید این که شعله تیغ آمد الحذر
گه گوید آن که نامه عفو آمد ا لامان
دل باید و خزانه و تیغ و سپاه و تخت
تا بر مراد خویش بود مرد کامران
یعقوب را چو زین همه عدت یکی نبود
