شمارهٔ ۴۰۰
امیر معزی نیشابوریای به ملک و دولت و شاهی سزای آفرین
وز هنرهای تو خشنود ایزد جان آفرین
گرچه هستند آسمان را اختران نوربخش
رشک باشد بر زمینش تا تو باشی بر زمین
در همه کاری دل تو راستی خواهد همی
راستی خواهد دل صاحب قران راستین
نسختی از لوح محفوظ است گویی خاطرت
کاندرو بینی و دانی بودنیها بر یقین
زین قبل شاید که خوانندت حکیمان جهان
شهریار نیک دان و پادشاه دور بین
نور تو تابنده بود از پشت آدم در ازل
ور بران نور اوفتادی چشم ابلیس لعین
سجده کردی و نگفتی کادم از طین است و من
آتشم وآتس چرا سجده کند در بیش طین
در جهانداری تو داری یار و همره تیغ تیز
