بخش ۲۱ - نامه سوم از زبان عاشق به معشوق
اوحدی مراغهایمگر با ما سر یاری نداری
که ما را در مشقت میگذاری
چرا در رخ کشیدی پرده ناز
مکن کز پرده بیرون افتدت راز
تو رخ در پرده پنهان کرده تا چند
من از بیرون چو نقش پرده تا چند
تو اندر پرده ای با غمگساران
من از بیرون چو نقش پرده داران
نه یکدم دل جدا میگردد از تو
نه کام دل روا می گردد از تو
چه میخواهی از آن آرام رفته
به عشق اندر جهانش نام رفته
بهل تا ساعتی همرازت آیم
که روزی هم به کاری بازت آیم
چه باشد گر دلی خون شد جگر چیست
من از جان هم نمیترسم دگر چیست
ز درد محنت و اندوه و خواری
نمیترسم بیاور تا چه داری
به تیغ از کار عشقت بر نگردم
و گر بر گردم از عشقت نه مردم
نترسم گر شوم در عاشقی فاش
