بخش ۲۸ - نامهٔ چهارم از زبان معشوق به عاشق
اوحدی مراغهایزهی سودای من گم کرده نامت
بسوزانم بدین سودای خامت
نگویی کین چه سودای محالست
نمیدانم دگر بار این چه حالست
نه بر اندازه خود کام جستی
برون از پایه خود نام جستی
متاز اندر پی چون من شکاری
که این کارت نمی آید به کاری
پی آن آهوی وحشی چه رانی
که گر چشمی بجنباند نمانی
مشو در تاب اگر زلفم ترا کشت
درفشست این چرا بر وی زنی مشت
ز لعل من حکایت کردن از چیست
بهر جا این شکایت بردن از چیست
تو پیش از جرعه من مست بودی
مرا نادیده خود زان دست بودی
بخوردی انگبین در تب نهانی
ز شکر چون جنایت میستانی
مرا گویی دل از لعل تو خون شد
چو لعلم را بدیدی حال چون شد
دلت را خون بها از من چه خواهی
