بخش ۵۴ - حکایت
اوحدی مراغهایداشت عیسی خری کبود به رنگ
که نرفتی دو روز یک فرسنگ
من شنیدم که در شبان دراز
با وجود چنان حضور و نماز
برد یکشب ز رحمت آن بیخواب
خر خود را دویست بار به آب
هر پیی کش ببرد آب نخورد
چشم عیسی ز رحم خواب نکرد
جمع حواریان چو آن دیدند
روزش از سر آن بپرسیدند
گفت او را زبان گفتن نیست
گر شود تشنه جای خفتن نیست
بار من برده آب اگر نخورد
پیش جبار آب من ببرد
من سیر آب چون توانم خفت
کو شود تشنه و نداند گفت
خواجگی بندگیست خالق را
شفقت زمره خلایق را
داروی درد خستگان بودن
مومیای شکستگان بودن
زیر این گرد خیمه مینا
از هزاران یکی شود بینا
