بخش ۱۱۵ - در شرح حال اهل زرق و تلبیس
اوحدی مراغهایهمه روی زمین نفاق گرفت
مردمی ترک اتفاق گرفت
از حقیقت به دست کوری چند
مصحفی ماند و کهنه گوری چند
کور با کس سخن نمیگوید
سر قرآن کسی نمی جوید
روح قرآن بر آسمان بردند
نقد تحقیق ازین میان بردند
روز بد را علامت این باشد
پیش نیکان قیامت این باشد
در جهان نیست صاحب دردی
بی ریا دم نمیزند مردی
شرع را یک تن خلف بنماند
روش و سیرت سلف بنماند
روی گیتی پر از صلف شد و لاف
همه زرقست و شید قاف به قاف
اهل زرق و نقاق هم پشتند
بخش ۱۱۵ - در شرح حال اهل زرق و تلبیس - اوحدی مراغهای | ناهیدصادقان را به خون دل کشتند
چشم اخلاص و صدق خفته بماند
بی خطر نیست کار سیر امروز
دیده ور شو که نیست خیر امروز
دین چو سیمرغ رو به قاف آورد
طالبی چشم و گوش باش ای دل
که بسی دام و دانه در راهست
همه در نیل غرق و گشته نهان
سرکه بر روی نان و تره زده
سر خود را فرو کشیده به فکر
زنده ای کو که بنده باشیمش
ببرندش به دعوتی دو سه گرم
تا در افتد زنان خلق به شرم
پس به رمزش درآورند از خواب
ساده دارا درافگنند به دام
از میانشان برون رود درویش
ناخن اندر قفا و سر در پیش
از در و کوچه اقچه وام کند
همه در هم خورند کین فرضست
مخور این نان و آش خون خور خون
فقر بیرون ز ازرقست و کبود
جرم او نیست دیده ها کورست
شیخ باید که سیم و زر سوزد
کو به عمری چنین کتابی ساخت
پس به پیلی درم یخ آبی ساخت
گه به باغ و به خانه خوانندت
آن نیامد ببین که حالش چیست
روز و شب چون درین بلا باشی
خاص خودشان مکن که عامند این
دانه شان پر مخور که دامند این
بعد از آن همچو بز ببازندت
از برای تو گر چه مشت زنند
حور و غلمان و جوی شیر و شراب
میوه های شگرف و مرغ و کباب
گر توانی تو بر گشای این بند
ورنه بنشین به ریش خویش مخند
چون ندانی که این بهشت کجاست
مردمان را چه خوانی از چپ و راست
وانکه را رد کنی به زشتی شد
به شب و روز خواب و خوردت نیست
در قبولت به این همی کوشند
همه را بهتر از تو هست این حال
بر سر جاه و ملک و شوکت و مال
اینکه گفتی که مرشدست مفید
زانکه رسوا شد از نمایش تو
میوه تا کی خوری ز باغ کسان
آنکه از خود مگس نداند راند
بر وی این نام را به زور مبند
تا بلیسی تو در میانجی دست
پر شد این شهر و ده ز آفاتت