شمارهٔ ۴۷ - جمال حق
پروین اعتصامینهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
سپید جامه و از هر گنه مبراییم
جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم
چرا که جز نفسی در چمن نمیپاییم
بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است
که از غرور دل پاک را بیالاییم
قضا نیامده ما را ز باغ خواهد برد
نه میرویم بسودای خود نه می آییم
بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی
چگونه لاف توانیم زد که بیناییم
چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود
من و تو جای شگفت است گر نفرساییم
بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند
گمان مبر که بگلشن من و تو تنهاییم
هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را
به چشم خیره گلچین دهر پیداییم
بدین شکفتگی امروز چند غره شویم
چو روشن است که پژمردگان فرداییم
درین زمانه فزودن برای کاستن است
فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزاییم
