شمارهٔ ۶۹ - رفوی وقت
پروین اعتصامیگفت سوزن با رفوگر وقت شام
شب شد و آخر نشد کارت تمام
روز و شب بیهوده سوزن میزنی
هر دمی صد زخم بر من میزنی
من ز خون رنگین شدم در مشت تو
بسکه خون میریزد از انگشت تو
زینهمه نخهای کوتاه و بلند
گه شدم سرگشته گاهی پایبند
گه زبون گردیدم و گه ناتوان
گه شکستم گه خمیدم چون کمان
چون فتادم یا فروماندم ز کار
تو همی راندی به پیشم با فشار
میبری هر جا که میخواهی مرا
میفزایی کار و میکاهی مرا
من بسر این راه پیمودم همی
خون دل خوردم نیاسودم دمی
گاهم انگشتانه میکوبد بسر
گاه رویم میکشد گاه آستر
