شمارهٔ ۸۳ - سیه روی
پروین اعتصامیبکنج مطبخ تاریک تابه گفت به دیگ
که از ملال نمردی چه خیره سر بودی
ز دوده پشت تو مانند قیر گشته سیاه
ز عیب خویش تو مسکین چه بیخبر بودی
همی به تیرگی خود فزودی از پستی
سیاه روز و سیه کار و بد گهر بودی
تمام عمر درین کارگاه زحمت و رنج
نشسته بودی و بیمزد کارگر بودی
گهی ز عجز جفای شرار میبردی
گهی ز جهل گرفتار شور و شر بودی
دمی ز آتش و آبت ستم رسید و بلا
دمی ندیم دم و دود و خشک و تر بودی
نه لحظه ای ز هجوم حوادث آسودی
نه هیچ با خبر از شب نه از سحر بودی
ستیزه گر فلک ای تیره بخت با تو ستیز
نمینمود تو خود گر ستیزه گر بودی
زمانه سوخت ترا پاک و هیچ دم نزدی
همیشه خسته و پیوسته رنجبر بودی
به پیش چون تو سیه روی بد دلم که فکند
چه بودی ار که مرا قدرت سفر بودی
