بخش ۷ - حکایت
حکیم نزاری قهستانیبراهیم ادهم به حمام بود
مگر احتیاجش به حجام بود
تراشنده گفتش که خیزای فقیر
برین تخته یک ساعت آرام گیر
گرت نیست چیزی بمزد تراش
بحل کردمت من مشوش مباش
همین تا به جای معین نشست
یکی دیگر آمد پشیزی به دست
ازو بستد استاد و مشغول شد
براهیم از تخته معزول شد
سه بارش چنین با سر تخته برد
به پولی سر دیگر می سترد
مگر دیو غیرت برو راه زد
از آن تخته بر جست و یک آه زد
به دل بر گذشتش که این خود منم
کزین سان به کام دل دشمنم
جدا گشته از پادشاهی و ناز
چنین اوفتاده به فقر و نیاز
مرا بخت بی تخت و بی تاج کرد
به یک پول مغشوش و محتاج کرد
ز گرمابه بیرون شد از غبن و ننگ
دل از بخت برگشته با خود بجنگ
