مکن تکیه بر دانش و عقل و رای
به دعوی منه در هنر پیش پای
مشو غره گر خدمتی کرده ای
وگر در تنم جهان خورده ای
مگو دارم از راه خدمت حقوق
نیالوده ام استخوان و عروق
بر آن اعتماد ای برادر که شاه
به حق ها زمن بگذراند گناه
دلیری مکن خویشتندار باش
برون از همه کار و در کار باش
یقین دان که صد عیب بر یک هنر
بچربد چو شه برگمارد نظر
جهانی هنر گر بر آری ز جیب
سبک تر نهد دست بر حرف عیب
مؤثرتر آید خطا و گناه
ز طاعت بسی بر دل پادشاه
به دانش مشو معجب ای نیکبخت
که عجب از خردمند عیبی است سخت
به دانش مکن عیب بر پادشاه
چو آنجا رسی خویش ناقص شناس
اگر در سفر با تو همخانه شد
چو با مستقر رفت بیگانه شد
مبر آب از اندازه بیرون ز جوی
گرانمایه تر گوهر اندر جهان
به دانش گرت هست بر چرخ راه
اگر چند دولت ز دانش نخاست
که دولت به دانش کند پشت راست
چو دولت ندارد ز دانش فروغ
خطایی بزرگ است و کاری عظیم
که از پادشا نبود امید و بیم
به عجب ار نپیچی سر از رسم شاه
چو کاری برآید ز دستت پسند
نکو بشنو از من نه نیکو کنی
خرد بر چنین کار دستور نیست
ز دیوانگی این خطا دور نیست
براندیش کاین دولت و عز و ناز
نه این چاه ز اقبال شه یافتی
از آن صدر و آن پیشگه یافتی
ندانی که عز زادۀ خواری است
تن آسانی از عین دشواری است
برو هر چه فرمایدت پیش گیر
به جایی رسد مرد از عجب خویش
که بیگانه را فرق ننهد ز خویش
نهاد رای خود فوق رای گروه
چو او کس نداند خروج و دخول
ستوده تر است از همه رای او
نکوهیده تر زین مدان از خصال
چو معجب بود شاه و محکم ستیز
از آتش بپرهیز و معذور باش
نگه دار خود را نکو از گزند
مشو در میان وقت تدبیر و رای
که گر صد صلاحش نمایی به خیر
چه حق از تو بیند چه باطل ز غیر
صوابی که در ضمن آن صد خطاست
در اظهار آن گر نکوشی رواست
به نیک و بد و خیر و شر برقرار
چو نیکو شد احوالت از مال و جاه
نعیمی که نامحکم است اصل او
گیا را نبینی که چون آفتاب
به مهرش چنان پروراند نخست
که پنداری از باغ جنت برست
به آخر نگه کن که هم آفتاب
چه سانش بسوزاند از تفت و تاب
به بادش دهد تا شود خاک راه
چه سرو اندرین بوستان چه گیاه
بود هر کسی را دگر رسم و راه
کسانی که از فرط کبر و غرور
به اندک مسافت ز دار الغرور
تجاوز نمایند از احکام شاه
کنند اعتراض و نهند اعتبار
که ما را به جایی رسیدست کار
که در امر و نهیش تصرف کنیم
نمایند خود را به خاص و به عام
که از ماست این مملکت را نظام
خطایی ازین صعب تر در جهان
ندانند کایشان ز فرمان شاه
وگر نه چه ایشان چه کمتر کسی
نه او پادشاه و تو هستی رهی
پس انگشت بر حرف او چون نهی
چو او را نبردی به تعظیم نام
ترا کس چه خواند به جز ناتمام
بپرهیز ازین ورطه ای هوشیار
ره و رسم صاحب خرد گوش دار
ندانی که چون عیب سلطان خویش
نپوشی نپوشیده ای زان خویش
هنرهای او چون نمایی به جمع
نه آخر تو پروانه ای شاه شمع
چو خواهی هنر عرض بر شاه کرد
به پیرامن لاف و دعوی مگرد
که مقصود ازین خدمت شاه بود
ببندم کمر وار جان بر میان
چو فرصت نگهداری و وقت کار
غرض حاصل آید ز فرمان گزار
که من می کنم در هنر داوری
نه بر پادشا خشم شاید گرفت
نه با وی به تندی توان کرد گفت
نه زو کینه هرگز توانی کشید
اگر کینه در سینه داری نهان
چو روزت نماید به خلق جهان
در افعال و اعمال ظاهر شود
ازین سو و آن سو شود چاره جوی
نباشد به جز مردنش هیچ روی
ازین چند خصلت که می بشمرد
بتر زو مدان از بدان بی شکی
دروغ است و کین است و عجب است و غدر
که بفزاید و کم کند از تو قدر
که سرمایۀ شرک و خودبینی است
ازین هفت خود را ندارد نگاه
بکوشد که اضداد این هفت چیز
فرا پیش گیرد به عقل و تمیز
وقار و تحرک کزین هر دو جنس
نیارند بیرون شدن جن و انس
دو گنج است خاموشی و راستی
که حاصل شود هر چه زان خواستی
که یک جزوش از هفت اقلیم به
به نیکی ز بدها بباید گذشت
که بد نیک شد نیک بد چون بگشت
نداند بد اختر که با خود کند
چو خواهد که نقصان کند قدر او
که برد از مسیحا به مالک پناه
مددکار نقصان خود شد به جهل
که گیرد چنین مشکلی سخت سهل
گر از پادشا حق خود یافت ست
که بیشی طلب می کند کم خرد
دو شغل ای پسر تا نخواهی ز شاه
وگر خواستی هر دو گردد تباه
معطل بماند هم این و هم آن
اگر نیک در نیک و بد ننگرد
به یک کس دو بد هست برداشتن
دو سندان به یک دست برداشتن
نزاری بنه سر به شکر و سپاس
چو مخصوص گشتی به انعام شاه
به انعام او کن به عزت نگاه
مباهات کن زان عطا بر جهان
که کردست بر خویش نعمت حرام
چو خود را به ظاهر بیاراستی
چو ظاهر کنی بر خود انعام شاه
زیادت شود بر تو اکرام شاه شود
بخش ۱ - حکیم نزاری قهستانی | ناهید