بخش ۲ - حکایت
حکیم نزاری قهستانیبراهیم چون خان و مان می گذاشت
یکی خوب منظر جگر گوشه داشت
پس از مدتی چون پسر مرد شد
ز دنیا دلش بی پدر سرد شد
پسر بی پدر شاخ بی پر بود
چو بر آشیان مرغ بی پر بود
جفا بیند و لت خورد از پدر
ولی کی کند مهرش از دل بدر
محبت بر آن داشت مشتاق را
که زیر قدم کرد آفاق را
ز هر جا طلب کرد و هر سو شتافت
ز دنیا برون رفته را در نیافت
سرانجام روزی قضا در طواف
نظر کرد مرد معما شکاف
برافتاد چشمش به روی پسر
وزان درد دودش برآمد ز سر
بدو هاتفی گفت کای پاکباز
نصیب تو سوز دل آمد نه ساز
به سر در نگنجد سخن در سرست
چه نازی به سر سر ما دیگرست
به بر در گرفت آن زمانش به درد
بنالید و گفت ای خداوند فرد
