ز خود طیره هرگز دل پادشاه
مکن تا نیابد شدن عذر خواه
که در عذر بسیار آفت بود
که در هر یکی صد مخالف بود
بهش باش تا نبود از عذر پاک
که مردان خود از عذر باشند پاک
اگر پادشاه را به تو ظن نکوست
وفا کن مرادی که در ظن اوست
وگر خدمتی کرده ای نا صواب
بر آن رشته دیگر مینداز تاب
به عذر گناه گذشته بکوش
به دامان خدمت گنه را بپوش
نه انکار کن نه ستیهندگی
بیفزای در خدمت و بندگی
که بر حق ستیهندگی نیست راه
چو بر باطل افتد دو شد یک گناه
حذر زان طرف گرد تهمت مگرد
که تا ظن نیفتاد تهمت نکرد
چو از راه تهمت کنی احتزاز
در امن راحت شود بر تو باز
چو برخاست از خاطر شه گمان
گناهی که کرد از تو رد پادشاه
تو و سجده شکر بی گاه و گاه
ملک را بنه سر به شکر و سپاس
به واجب منه عفو بر خویشتن
به خود بر متن چون قز فیله تن
که خود را نباید به انصاف و داد
دعا کن شب و روز بر جان او
دلیل است تقصیر تو بر سه چیز
مگر کز گناهت هراسان نه ای
ز بد کرده خود پشیمان نه ای
دگر کز عقوبت نه ای بیمناک
چو گوید که بد رفت و بد کرده ام
زکردار خود خون خود خورده ام
بنالد گنهکار با ترس و بیم
کند عفو بر عجز و بیچارگیش
نه محروم دارد به یکبارگیش
تن ملک را هیچ تدبیر و رای
چو عفو از تجاوز ندارد به پای
ره توبه بگشاید از عفو شاه
کرم سیر گرداند از آن گناه
گنه پیش برعفو خواه از نخست
نه آنگه که کردند بر تو درست
چو از پرده پوشید پیدا شود
به هر انجمن فاش و رسوا شود
بشر گر بکوشد به جهل و حیل
به عفو و به حلم و مدارا برفت
چو نه عفو باشد نه حلم و وقار
به جان دست بر دل نه و عذرخواه
ز سر گیر خدمتبزن دست و پای
دلش با تو پنهان کند داوری
شود از تو خشنود و رحم آورد
به دو چیز گردد خطا از تو محو
گنه هم دو نوع است قصد است و سهو
یکی عذر ظاهر که افتد قبول
شود شاه را دل رحیم و حمول
دویم کرده بر جرم خود اعتراف
چو بر کرده خویش اقرار کرد
به بی رحمی و سفلگی ره برد
به خشنودی از شاه باید عطا
ملک خوش کند بر عفو کرده دل
وگرباز گردد به کردار خویش
شود با سر جهل و اصرار خویش
نداند به جز قصد زرق و فریب
نباید خلاص از قصاص و عتیب
چو بیند گنه را گران کوه وش
پس ار آید از تو گناهی پدید
سر از ترس در جیب باید کشید
چو دانست و راه عقوبت گرفت
جزع کن که هیبت نشاید نهفت
نه خشم ملک را توان کم شمرده
از آنان که افتد خطایی کند
نباید جزع کرد و اندوه خورد
که او پادشاه است و قادر به امر
نه یکسان رود جمله با زید و عمرو
چو در نیکویی شکرش آری به جای
نه هروقت او را به خیر و به شر
بود طبع بر یک قرار ای پسر
به اقرار نقصان پذیرد گناه
ببخشد چو بردی تضرع به شاه
که جیحون شود قطره بر قطره زود
نشاید که منکر شوی بر گناه
وگر خود به باطل رود با تو شاه
گناه از خداوند فرمان مپوش
که بر بندگان توبه وعذر خواست
چو بخشایش و عفو بر پادشاست
نزاری ز تکلیف خود سر متاب
گرت چشم بخشایش است ای سلیم
برآی از مقامات امید و بیم
چو چشمت به بخشایش است از اله
به خدمت مرو بر درمیر و شاه
چو مردان ز دنیا و دین برشکن
نه بوی و نه رنگ نه نام و ننگ
نه مهرو ونه کین و نه صلح و نه جنگ
نه جهل و نه عقل و نه کفر و نه دین
نه چند و نه چون و نه آن و نه این
ر خود گر برون آمدی خوش درآی
بخش ۱ - حکیم نزاری قهستانی | ناهید