شمارهٔ ۲۴۷
رفیق اصفهانیپس از کشتن گذاری بر مزارم می توان کردن
به لطفی تا قیامت شرمسارم می توان کردن
به فتراک ارنه می بندی ز ننگ لاغری باری
به تیری ای شکارافکن شکارم می توان کردن
چو کردی خسته ام از درد داغ خویش درمانی
به جان خسته و جسم فگارم می توان کردن
قرار و صبر چون بردی ز جسم و جان من رحمی
به جان و جسم بی صبر و قرارم می توان کردن
ترحم گر نخواهی کرد باری گوشه چشمی
به اشک چشم و چشم اشکبارم می توان کردن
نریزی خون من ای کینه جو اکنون اگر دانی
چه ها دیگر به روز و روزگارم می توان کردن
رفیق از کوی او تا چرخ کردم دور دانستم
که دور از یار و مهجور از دیارم می توان کردن
