شمارهٔ ۸
رفیق اصفهانیرسید نامه ای از حضرت وفا و شکفتم
چو بینوا که رسد ناگهش ز غیب نوایی
تمام زهر شکایت نهان به شکر شکری
همه معانی نفرین عیان به لفظ دعایی
ز بی وفایی من کرده شکوه و دل خود را
ز راه و رسم وفا کرده خوش به اسم وفایی
به جا نه اهل وفا با رفیق این گله داری
ولی بر این گله دارد زهی جواب بجایی
که هست شرط وفا گر رفیق درگه و بیگه
ز روی لطف بپرسی ز راه مهر برآیی
بگویمش همه باشد اگر به رسم تعارف
چه می کنی به چه کاری چه می خوری بکجایی
نه آن که هر پس سالی چو بنگریش بگویی
چو منعمی به فقیری چو خسروی به گدایی
بخوان و دعوت ما وقت وقت از چه نپویی
به بزم صحبت آن گاه گاه از چه نپایی
نخوانده نیست سوی خانه ی خدا ره و بنگر
چه حرفها به خداییست تا به خانه خدایی
