شمارهٔ ۴۲۹
سلیم تهرانیچون در دلش ز لعل تو اندیشه بگذرد
می چون عرق ز پیرهن شیشه بگذرد
فرهاد را بگو که ز جرم وفای تو
پرویز خود گذشت اگر تیشه بگذرد
در عشق موج گریه ام از آسمان گذشت
چون باده جوش زد ز سر شیشه بگذرد
از برق عشق خشک و تر ما تمام سوخت
گریان همیشه ابر ازین بیشه بگذرد
بگذر ز پستی و به بلندی برآ که آب
گل می شود به شاخ چو از ریشه بگذرد
از آه خفته در دل من اژدها سلیم
سیلاب ازین خرابه به اندیشه بگذرد
