بخش ۴۱ - حکایت
سنایی غزنویدر مناجات پیر شبلی گفت
که برون آی از حدیث نهفت
گفت گر زانکه نبودم دوری
بدهدم در حدیث دستوری
لمن الملک گوید او به صواب
بدهم مر ورا به صدق جواب
گویم الیوم مملکت آنراست
که ز دی و پریر می آراست
یوم و غد ملکت ای به ما بر چیر
هست آنرا که بود دی و پریر
تیغ قهر تو سرافرازان را
سر برد پس به سر دهد جان را
نوش دان بهر سود و سودا را
حربه آفتاب حربا را
هرچه جز حق چو زان گرفتی خشم
جبرییلت نیاید اندر چشم
زانکه از حرف لا همی به آله
کس نداند که چند باشد راه
راه تا با خودی هزاران سال
بروی روز و شب یمین و شمال
پس به آخر چو چشم باز کنی
کار بر خویشتن دراز کنی
