بخش ۷۴ - فی الشّوق
سنایی غزنویاز پس این براق شوق بود
شوق در گردنش چو طوق بود
آفرینش چو گشت زندانش
پس خلاصی طلب کند جانش
آتشیش از درون برافروزند
که ازو عقل و جان و تن سوزند
تا که خود یار عشق خودبین است
بوته توبه از پی این است
هرکه را کوی عشق او تازه ست
توبه ای از کلید دروازه ست
شوق بی یار خود سرور بود
یار خود از خدای دور بود
شوق ذوقت به دوزخ اندازد
شوق شوقت چو حور بنوازد
چون برون رفت جان ز دروازه
دل کهنه ازو شود تازه
صورت از بند طبع باز رهد
دل ودیعت به روح باز دهد
افتد از سیر جان بی اندازه
