بخش ۵ - التّمثیل فیالمحبّة والشّکر
سنایی غزنویآن یکی خیره ز اشتری پرسید
که مر او را چنان مسخر دید
که چرا با چنین قد و قامت
کودکی را همی کنی طاعت
هیکلت بس شگرف گاه طلاع
کودکان را چرا شوی مطواع
دادش اشتر جواب و گفت ای مرد
من شدستم چنین متابع درد
من خود از کودک ارچه بی خبرم
به مهار و رسن همی نگرم
درد کردست مر مرا کردی
من شدستم متابع دردی
هرکرا درد راهبر نبود
مرد را زان جهان خبر نبود
مرد را درد عشق راهبرست
آتش عشق مونس جگرست
