بخش ۱ - در بیهوده خندیدن
سنایی غزنویخنده هرزه کار غمر بود
خنده برق را چه عمر بود
بیخ عمرت زمانه برکنده
چون همه ابلهان تو و خنده
آنکه را لحد و حفره کنده بود
مر ورا خود چه جای خنده بود
مکن ای دوست در سرای عمل
عقل را خرج در غرور امل
نه چو مردی نماند بوی و گار
پس تو انگار مردی آن بگذار
ماه نو پر و بال تو برکند
پس تو بر مه مخند بر خود خند
هر شبی کان زمانه بر تو شمرد
روز از زندگانی تو ببرد
در رخ ماه نو کسی خندد
که ازو سود مزد بربندد
پس تو باری چرا نگریی خون
کت ازو جان کمست و دام افزون
غافلان خفته زیرکان نالان
خر به نالش سزاتر از پالان
عاقلان را چو روز معلوم است
که شب و روز غافلان شوم است
