بخش ۲۶ - حکایت در محبّت و دوستی خالص
سنایی غزنویدوستی دوست را مهمان شد
دوست حاضر نبد پشیمان شد
گفت زن را که کدخدایت کو
زن ورا گفت گفتنی بر گو
گفت پیش آر کیسه زر و سیم
زن بیاورد و کرد زر تسلیم
مرد بگشاد کیسه دینار
برگرفت آنقدر که بود به کار
مابقی آنچه بود زن را داد
به در آمد ز خانه خرم و شاد
چون شبانگاه شوی باز آمد
زن بر شوی خود فراز آمد
گفت با شوی خویش وصف الحال
شاد شد مرد و غم گرفت زوال
جمله بود آن نهاده صد دینار
بیست برداشت مرد و رفت به کار
به فدا کرد زر هرآنچه بماند
مستحق را ز رنج و غم برهاند
