بخش ۳۳ - حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن
سنایی غزنوییافت شاهی کنیزکی دلکش
شاه را آن کنیزک آمد خوش
هم در آن لحظه اش به آب افکند
گفت شه خوب ناید اندر بند
که چو بگشاد زو بلات بود
شه چو در بند ماند مات بود
گفت شه دست برده در دل خویش
نگذارم دو پای در گل خویش
این کنیزک روان من بربود
در زیانم درآرد از پی سود
پیش تا غرقه گردد از وی تن
غرقه گردانمش به دریا من
تا برد نقش رویش آب صواب
من برم نقش روی او از آب
آنکه آتش برآرد از جگرم
من به آتش چرا فرو نبرم
آنکه بر من خورد به زشتی شام
من خورم بر وی از هلاکش بام
