شمارهٔ ۱۶۰
شمس مغربیمنم ز یار نگارین خود جدا مانده
به دست هجر گرفتار و بی نوا مانده
نخست گوهر با قیمت و بها بودی
به خاک تیره فرو رفته بی بها مانده
فتاده دور ز خاصان بارگاه ازل
اسیر خاک ابد گشته در بلا مانده
مقرب در درگاه کبریا بوده
به دست کبر گرفتار و در ریا مانده
به چار میخ طبیعت بدوخته محکم
به حبس شش جهت کون مبتلا مانده
هر آن که دید مرا گفت در چنین حالت
ببین ببین ز کجا آمده کجا مانده
شب است و راه بیابان و من ز قافله دور
غریب و عاشق و مسکین ضعیف و وامانده
کجاست پرتو حسنت که رهنما گردد
که هست جان من از راه و رهنما مانده
شده ز دوری خورشید مغربی حقیر
به سان ذره ی سرگشته در هوا مانده
