شمارهٔ ۱۱ - و برای او فی النصیحه
صامت بروجردیبیا ای دل دمی بنشین و گوش هوش با من کن
ز دریای نصیحت گوهر غلطان به دامن کن
در این دشت مخوف هولناک پر خطر اول
ز خوف رهزنان دهر جان خویش ایمن کن
بیفشان در زمین سینه تخم معرفت آنگه
به روز تنگدستی حاصلی برچین و خرمن کن
کلام نیستی را نقش کن اندر نگین دل
وز آن خاتم سجل هستی خود را مزین کن
چرا آسوده ای مانند شیطان دشمنی داری
بنه تیر تفکر در کمان و رفع دشمن کن
ز قاف قاب قوسینت فراتر منزلی باشد
که می گوید که در این توده خاکی نشیمن کن
سرت را گر هوای سرفرازی باشد اندر سر
کمند منت دون همتان بیرون ز گردن کن
ندیدی رنگ زردی گر تو از بهتر طمع مردی
قبایی هست مردی بر تنت بر خویش احسن کن
تو ابرو را ز سختیهای این عالم مکن پرچین
پس آنگه نرم با سرپنجه چون داود آهن کن
گل راحت نچیده در جهان جز لاله حسرت
