شمارهٔ ۷ - سخن گفتن خانه با صاحبخانه
صامت بروجردییکی روز از سر عیش و فراخی
نشیمن بود جمعی را به کاخی
در درج سخن را باز کردند
ز عیب آن بنا آغاز کردند
یکی می گفت از بنیاد زشتش
یکی می کرد عیب خاک و خشتش
یکی راندی سخن از سقف پستش
که تنگست این مکان جای نشستش
یکی گفت ار شود ویرانه بهتر
بود ویرانه از این خانه بهتر
یکی می گفت معمارش که بوده
مهندس بهر دیوارش که بوده
عجب بد صنعتی در کار برده
ز طرحش دل بسی آزار برده
زبان حال کاخ این راز ننهفت
همانا با حریفان این چنین گفت
که ای نابخردان عاری از هوش
کشیده شاهد غفلت در آغوش
اگرچه پای تا سر من عیوبم
بود زشت از شمالم تا جنوبم
شما را با بنای من چکار است
اگر زشت و اگر ناپایدار است
