شمارهٔ ۱۱ - حکایت شخص مسافر
صامت بروجردیبود مسافر یکی اندر به راه
توشه کم و راه فزون بی پناه
سی حضر داشت شتاب از سفر
ایمن و وارسته ز خفو و خطر
نه نگهش جانب طی طریق
نی بلدی تا شود او را رفیق
تا به بیابان ز قضا شد دچار
در کف دزدان برون از شمار
هر چه که بودش زر و سیم و لباس
پای کش و توشه و نقد و اساس
داد بدان راهزنان رایگان
تا ببرد سالم از آن ورطه جان
فارغ از آن سو چه شد اندیشه اش
بخت کشانید به یک بیشه اش
خیل وحوش از همه سو تاختند
از پی آن طعمه طمع آختند
