شمارهٔ ۱۲۹
صغیر اصفهانیدل مرا ز کمندت سر رهایی نیست
کجا رود بکسش جز تو آشنایی نیست
بیا بیا که دلم بی تو از جهان سیر است
مرو مرو که مرا طاقت جدایی نیست
بدور چشم تو و زلف تو دگر کارم
بآهوی ختن و نافه ختایی نیست
بتان چو دل بربایند بوسه یی بدهند
ولی تو را صفتی غیر دلربایی نیست
گدای شاه نجف شو که هیچ سلطنتی
به روزگار برابر بدین گدایی نیست
صغیر پیرهنی بیش از جهان نبرد
کنون غمی بدل او را ز بی قبایی نیست
