شمارهٔ ۳۷۵
صغیر اصفهانیای دلارام که اندر دل ما آمده ای
اندر این خانه ندانم ز کجا آمده ای
به به ای گنج گرانمایه در این ویرانه
جای کس جز تو نباشد چه به جا آمده ای
ما کجا دولت وصل تو کجا پندارم
راه گم کرده و در خانه ما آمده ای
جان نثار رهت ای خسرو خوبان که ز لطف
بهر پرسیدن احوال گدا آمده ای
چه جفاها که ز هجران تو دیدم صد شکر
که کنون بر سرم از راه وفا آمده ای
به از این برگ و نوایی نشناسم که ز مهر
به سراغ من بی برگ و نوا آمده ای
من نه خود در خم چوگان غمت گو شده ام
تو به دنبال من بی سر و پا آمده ای
گر نخواهی که چو من بوسه زنی بر لب او
به لب ای جان من خسته چرا آمده ای
گل رخی گر نربوده است قرار از تو صغیر
همچو بلبل ز چه در شور و نوا آمده ای
