بخش ۳۴ - داستان صعلوک و شیر و بوزنه
ظهیری سمرقندیکنیزک گفت بقا باد پادشاه دادگر و خسرو هفت کشور را در دادفرمایی و مملکت آرایی آورده اند که در مواضی دهور و سوالف سنین و شهور جماعتی کاروانیان بر در رباطی مقام کردند و هر کس به مایحتاج وقت خویش مشغول شدند و مالی وافر و تجملی فاخر با آن جماعت همراه بود و در آن رباط صعلوکی متوطن بود چون آن عدت و اهبت و مال و منال بدید طمع دربست که چون عالم به ردای قیری متردی شود خود را در کاروان افکند و دست ظفر به غنیمت رساند که چنین فرصتی در مدتی دست ندهد و چنین حالی در حولی روی ننماید و اگر غفلت و تقصیری در راه آید و فرصت فایت شود بعد از فوات اوقات ندامت دستگیر نبود و پشیمانی مربح نباشد چون روی زرد و موی سپید آفاق را به دوده خضاب کردند و طناب خیام ظلام به اوتاد ثوابت و سیارات در کشیدند و سرا پرده خسرو سیارگان از ساحت چهار ارکان فرو گشادند
کان الجو حب مستزار
یراعی من دجنته رقیبا
کان الجو قاسی ما اقاسی
فصار سواده فیه شحوبا
صعلوک استعداد راست کرد و با سلاح تمام گام از در آن رباط بیرون نهاد و آن شبی بود به غایت تیره و تاریک
