غزل شمارهٔ ۱۹۶
عرفی شیرازیگره در کام دل از بخت زبون نگشاید
گره از رشته ما سحر و فسون نگشاید
سینه بر تیغ مزن یک نگه از دوست طلب
که ز هر موی تو صد چشمه خون نگشاید
آن که می کفت منم کار فروبسته گشای
اینک آورده ام عقده کنون نگشاید
چشم بر ناوک آنیم که آهوی حرم
به کمان آید و بر صید زبون نگشاید
جای آن است که گر صبر کنم با این درد
که به طعنم لب ارباب سکون نگشاید
نوحه در سینه نمی گنجد و لب ها بسته
لب این طایفه از زمزمه چون نگشاید
آشکارا اگرم تیغ زند غیرت عشق
از برون پرده نبندد ز درون نگشاید
بنمایم به تو دل های ملامت در بند
هرگز این سلسه غالیه گون نگشاید
عرفی آمد دگر ای همنفسان کز غم و درد
بر دل ما در آشوب و جنون نگشاید
