باب بیست و نهم: اندر اندیشه کردن از دشمن
عنصرالمعالی کیکاووساما جهد کن تا دشمن نیندوزی پس اگر دشمنت باشد مترس و دلتنگ مشو که هر که را دشمن نبود دشمن کام بود ولیکن در نهان و آشکارا از کار دشمن غافل مباش و از بد کردن با او میآسای دایم در تدبیر و مکر او باش و هیچ وقت از حیله او ایمن مباش و از حال وی خود را روی پوشیده همی دار تا در بلا و آفت و غفلت بر خود بسته باشی تا زوی کار نباشد با دشمن دشمنی پیدا مکن و خویشتن به دشمن چنان نمای که اگر چه افتاده باشی با وی خویشتن را از افتادگان منمای به کردار نیک اما به گفتار خوش دل در دشمن مبند اگر از دشمن شکر ی یابی آن را شرنگی شناس شعر
عضوی ز تو گر دوست شود با دشمن
دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن
و از دشمن قوی همیشه بر ناایمنی باش و ترسان که از دو کس بباید ترسید یکی از دشمن قوی و دیگر از یار غدار و دشمن خود را خوار مدار و با دشمن ضعیف همچنین دشمنی کن که با دشمن قوی و مگو که او خود کیست و که باشد
حکایت چنان شنیدم که در خراسان عیاری بود سخت محتشم و نیک مرد و معروف مهلب نام گویند که روزی از محلت می رفت اندر راه پای وی بر پوست خربزه افتاد و بیفتاد کارد بکشید و خربزه را پاره پاره کرد گفتند او را که ای خواجه تو مردی بدین محتشمی و عیاری که هستی شرم نداری که پوست خربزه را به کارد می زنی مهلب گفت که مرا پوست خربزه افکند من که را به کارد زنم آنچه مرا افکند دشمن او بود و دشمن را خوار نشاید داشت اگر چه حقیر دشمنی بود که هر که دشمن را خوار دارد زود خوار گردد
