بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
فخرالدین اسعد گرگانیسپاس و آفرین آن پادشا را
که گیتی را پدید آورد و ما را
بدو زیباست ملک و پادشایی
که هرگز ناید از ملکش جدایی
خدای پاک و بی همتا و بی یار
هم از اندیشه دور و هم ز دیدار
نه بتواند مرو را چشم دیدن
نه اندیشه درو داند رسیدن
نه نقصانی پذیرد همچو جوهر
نه زان گردد مرو را حال دیگر
نه هست او را عرض با جوهری یار
که جوهر پس از او بوده ست ناچار
نشاید وصف او گفتی که چون است
که از تشبیه و از وصف او برون است
به وصفش چند گفتن هم نه زیباست
که چندی را مقادیرست و احصاست
کجا وصفش به گفتن هم نشاید
به وصفش هم نشاید گفت کی بود
وگر کی بودن اندر وصفش آید
نه با چیزی بپیوسته ست دیگر
که پس باشند در هستی برابر
نه هست او را نهاد و حد و مقدار
که پس باشد نهایاتش پدیدار
زمان را مبدع او بوده ست زآغاز
نبایستش در ان مبداع انباز
زمان از وی پدید آمد به فرمان
به نزد برترین جوهر ز گیهان
بدان جایی که جنبش گشت پیدا
وز آن جنبش زمانه شد هویدا
مکان را نیز حد آمد پدیدار
بدین سان جز حکیمی پادشایی
که قوت را پدید آورد بی یار
به هستی نیستی را کرد قهار
که او را نز مکان و نز زمان کرد
برهنه کرد صورت شان ز مادت
به نور خویش ایشان را بیاراست
وزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست
نخستین آنچه پیدا شد ملک بود
وزان پس جوحری کرد آن فلک بود
وزیشان آمد این اجرام روشن
بهین شکلیست ایشان را مدور
چنان چون بهترین لونی منور
چو صورتهای ایشان صورتی نیست
که ایشان را نهیب و آفتی نیست
نه یکسانند همواره به مقدار
به دیدار و به کردار و به رفتار
چو این مایه نبودی رستنی را
پس این کون و فساد ما نبودی
وگر نه کرده بودی چرخ مایل
نه تابستان رسیدی نه زمستان
که چندین قدرتش بنمود ما را
چنان کش زور و قوت بی کرانست
نه گر قدرت نماید آیدش رنج
نه گر بخشش کند پالایدش گنج
چو خود قدرت نمای جاودان بود
مرو را جود و قدرت بی کران بود
به قدرت آفرید اندازه گیری
هیولی خواند او را مرد دانا
چو ایزد را دهشها بی کران است
پذیرفتن مرو را همچنان است
چو از سکه پذیرد مهر دینار
مثال او به زر ماند که از زر
کند هر گونه صورت مرد زرگر
چو ایزد خواست کردن این جهان را
کزو کون و فسادست این و آن را
همی دانست کاین آن گاه باشد
یکی را در کژی صورت به فرمان
یکی بر راستی او را نگهبان
چهار ارکان بدین هر چار معنی
که گاه شکل بستن بد به فرمان
یبوست همچنان او را فرو داشت
بدان تقویم و آن تعدیل کاو داشت
چو گشتند این چهار ارکان مهیا
ازان گرمی بر آمد سوی بالا
وگر سردی به بالا بر گذشتی
پس آنگه چیره گشتی هر دو گرمی
لطیف آمد ازیشان باد و آتش
بدان تا نور مهر و دیگر اجرام
رسد ز انجا بدین الوان و اجسام
زمین را نیست با لطف آشنایی
که تا بر وی بماند روشنایی
وگر چونین نبودی او به گوهر
چو هستی یافتند این چار مادر
ازیشان زاد چندین گونه فرزند
هزاران گونه از هر جنس جان ور
به ترتیب آنچه بد به گشت پیدا
در این عالم نه چونان بود فرمان
که اول گشت پیدا گوهر از کان
به ترتیب آنچه به بد باز پس ماند
طبیعت اعتدال از پیش می راند
چه آن مادت کزو مردم همی خاست
خدای ما نخست آن را بپیراست
یکایک را دگر جنس و دگر نام
به کان اندر مرو را زرعیان است
و لیک از دیده مردم نهان است
نحستین جنس گوهر خاست از کان
به زیرش نوع گوهرهای الوان
دوم جنس نبات آمد به گیهان
سیم جنس هزاران گونه حیوان
چو یزدان گوهر مردم بپالود
از آن با اعتدالی کاندر او بود
برآن هم گوهران بر کرد مهتر
غرض زیشان همه خود آدمی بود
چو او را پایه زیشان برتر آمد
بدو داده است ایزد گوهر پاک
که نز بادست و نز آبست نز خاک
چو دانش جوید و دانش پسندد
بیاموزد پس آن را کار بندد
به چشمش خوار گردد شاه و شاهی
و لیک از قدر و عز جاودانی
چو رسته گردد از چنگال اضداد
شود آنجا که او را هست میعاد
شود ماننده آن پیشینگان را
کزیشان مایه آمد این جهان را
چنین دان کردگارت را چنین دان
بیفگن شک و دانش را یقین دان
که از تشبیه پاکیزه است ذاتش
بگفتم آنچه دانستم ز توحید
خدای خویش را تمجید و تحمید