بخش ۹ - خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۹ - خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد
فخرالدین اسعد گرگانیچنان آمد که روزی شاه شاهان
که خواندندش همی موبد منیکان
بدید آن سیم تن سرو روان را
بت خندان و ماه بانوان را
به تنهایی مر او را پیش خود خواند
به سان ماه نو بر گاه بنشاند
به رنگ روی آن حور پری زاد
گل صد برگ یک دسته بدو داد
به ناز و خنده و بازی و خوشی
بدو گفت ای همه خوبی و گشی
به گیتی کام راندن با تو نیکوست
تو بایی در برم یا جفت یا دوست
که من دارم تو را با جان برابر
کنم در دست تو شاهی سراسر
همیشه پیش تو باشم به فرمان
چو پیش من به فرمانست گیهان
تو را از هر چه دارم برگزینم
به کام تو زیم با تو همه سال
ببخشایم به تو جان و دل و مال
اگر با روی تو باشم شب و روز
چو از شاه این سخن بشنید شهرو
به ناز او را جوابی داد نیکو
نه آنم من که یار و شوی جویم
کجا من نه سزای یار و شویم
نگویی چون کنم با شوی پیوند
ازان پس کز من آمد چند فرزند
همه گردان و سالاران و شاهان
هنرمندان و دلخواهان و ماهان
که بیش از پیل دارد سهم و نیرو
سهی بررسته همچون سرو آزاد
همی برد از دو زلفم بوی ها باد
ز عمر خویش بودم در بهاران
چو شاخ سرخ بید از جویباران
همی گم کرد از دیدار من راه
به روز پاک خورشید و به شب ماه
بسا رویا که از من رفت آبش
بسا چشما که از من رفت خوابش
اگر بگذشتمی یک روز در کوی
بدی آن کوی تا سالی سمن بوی
جمالم خسروان را بنده کردی
نسیمم مردگان را زنده کردی
کنون عمرم به پاییزان رسیده ست
بهار نیکویی از من رمیده ست
زمانه زرد گل بر روی من ریخت
همان مشکم به کافور اندر آمیخت
ز رویم آب خوبی را جدا کرد
بلورین سروقدم را دوتا کرد
هر آن پیری که برنایی نماید
چو کاری بینی از من ناسزاوار
به زشتی هم به چشم تو شوم خوار
چو بشنید این سخن موبد منیکان
بدو گفت ای سخنگو ماه تابان
همیشه شادکام و شادمان باد
هر آن مادر که همچون تو پری زاد
که زاد این سرو بالا پیکرت را
زمینی کاو تو را پرورد خوش باد
در او مردم همیشه شاد و گش باد
چو در پیری بدین سان دل ستانی
گلت چون نیم پژمرده چنین ست
به گاه تازگی چون فتنه بوده ست
دل آزادمردان چون ربوده ست
کنون گر تو نباشی جفت و یارم
ز تخم خویش یک دختر به من ده
به کام دل صنوبر با سمن به
کجا چون تخم باشد بی گمان بر
به نیکی و به شادی درفزایم
ز دامادیت بهتر چیست ما را
مرا گر بودی اندر پرده دختر
کنون روشن شدی کارم ز اختر
به جان تو که من دختر ندارم
نزادم تا کنون دختر وزین پس
اگر زایم تویی داماد من بس
به شوهر بود شهرو را یکی شاه
به نام نیکیش خواندند قارن
چو با جفت عنین خویش پیوست
چو شاخ خشک گشته سرو او پست
چو شهرو خورد پیش شاه سوگند
بدین پیمان دل شه گشت خرسند
سخن گفتند ازین پیمان فراوان
به هم دادند هر دو دست پیمان
گلاب و مشک را در هم سرشتند
وز او بر پرنیان عهدی نبشتند
که شهرو گر یکی دختر بزاید
به گیتی جز شهنشه را نشاید
نگر تا در چه سختی اوفتادند
که نازاده عروسی را بدادند