بخش ۱۲ - دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دو
فخرالدین اسعد گرگانیچو مادر دید ویس دلستان را
به گونه خوار کرده گلستان را
بدو گفت ای همه خوبی و فرهنگ
جهان را از تو پیرایه ست و اورنگ
ترا خسرو پدر بانوت مادر
ندانم در خورت شویی به کشور
چو در گیتی تو را همسر ندانم
به ناهمسرت دادن چون توانم
در ایران نیست جفتی با تو همسر
مگر ویرو که هستت خود برادر
تو او را جفت باش و دوده بفروز
وزین پیوند فرخ کن مرا روز
زن ویرو بود شایسته خواهر
عروس من بود بایسته دختر
ازآن خوشتر نباشد روزگارم
که ارزانی به ارزانی سپارم
