بخش ۱۸ - جواب دادن ویس رسول شاه موبد را - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۱۸ - جواب دادن ویس رسول شاه موبد را
فخرالدین اسعد گرگانیچو ویس دلبر این پیغام بشنید
تو گفتی زو بسی دشنام بشنید
حریرین جامه را بر تن زدش چاک
بلورین سینه را می کوفت بی باک
چو او زد چاک بر تن پرنیانش
پدید آمد ز گردن تا میانش
هوای فتنه عشقی نهیبی
بلای تن گدازی دلفریبی
حریری قاقمی خزی پرندی
خرد بر صبر سوزی خواب بندی
چو جامه چاک زد ماه دو هفته
پدید آورد نسرین شکفته
به نوشین لب جوابی داد چون سنگ
به روی مهر بر زد خنجر جنگ
بدو گفت این پیام بد شنیدم
وزو زهر گزاینده چشیدم
کنون رو موبد فرتوت را گوی
به میدان در میفگن با بلا گوی
مبر زین بیش در امید من رنج
به باد یافه کاری برمده گنج
مرا کاری به رایت رهنمایست
بدانستم که رایت تا چه جایست
نگر تا تو نپنداری که هرگز
مرا زنده به زیر آری ازین دز
و یا هرگز تو از من شاد باشی
مرا ویرو خداوندست و شاهست
به بالا سرو و از دیدار ماهست
من او را نیز جفت و نیک خواهر
در این گیتی به جای او که بینم
تو هرگز کام خویش از من نبینی
و گر خود جاودان اینجا نشینی
مرا تا هست سرو خویش و شمشاد
و گر ویرو مرا بر سر نبودی
مرا مهر تو هم در خور نبودی
تو قارن را بدان زاری بکشتی
که دارم خود ازو بنیاد و گوهر
تو این پیغام یافه چند گویی
من از پیوند جان سیرم بدین درد
کزو تا من زیم غم بایدم خورد
چو ویرو نیست در گیتی مرا کس
ز پیوندم نباشد شاد ازین پس
چو کار وی بدین بنیاد باشد
کسی دیگر ز من چون شاد باشد
و گر با او خورم در مهر زنهار
چه عذر آرم بدان سر پیش دادار
من از دادار ترسم با جوانی
بترس ار بخردی از داد داور
کجا این ترس پیران را نکوتر
مرا پیرایه و دیبا و دینار
فراوان است گنج و شهر بسیار
که داد ایزد مرا پیرایه بی مر
و گر من زین همه پیرایه شادم
نه بشکوهد دل من زین سپاهت
تو نیز از من مدار امید پیوند
که امیدت نخواهد بد برومند
ز نومیدی به روی آیدت خواری
به دیدارم چنین تا کی شتابی
که نه هرگز تو بر من دست یابی
و گر گیتی به رویم سختی آرد
تو از پیوند من شادی نبینی
نه با من یک زمان خرم نشینی
برادر کاو مرا جفت گزیده ست
هنوز او کام خویش از من ندیده ست
تو بیگانه ز من چون کام یابی
کجا با او ز یک مادر بزادم
ترا ای ساده دل چون داد خواهم
که ویران شد به دستت جایگاهم
بدین دل چون توانم جست کامت
میان ما چو این کینه درافتاد
نباشد نیز ما را دل به هم شاد
ز دشمن دوست کردن چون توانی
نپیوندند با هم مهر و کینه
که کین آهن بود مهر آبگینه
به مهر آنگه بود با تو مرا ساز
که باشد جفت با کبگ دری باز
کرا با مهتری دانش بود یار
کجا اندر خورد جفتی بدین زار
چه ورزیدن بدین سان مهربانی
چه زهر ناب خوردن بر گمانی
ترا چون بشنوی تلخ آید این پند
چو بینی بار او شیرین تر از قند
اگر فرزانه ای نیکو بیندیش
که روز آید ترا گفتار من پیش
چو خوی بد ترا روزی بد آرد
چو بشنید این سخن مرد شهنشاه
ندید از دوستی رنگی در آن ماه
برفت و شاه را زو آگهی داد
شنیده کرد یک یک پیش او یاد
شهنشه را فزون شد مهر در دل
خوش آمد در دلش گفتار دلبر
که کام دل ندید از من برادر
همی گفت آن سخن ویسه همه راست
وزین گفتار شه را خرمی خاست
کجا آن شب که ویرو بود داماد
به دامادیش هر کس خرم و شاد
عروسش را پدید آمد یکی حال
کزو داماد را وارونه شد فال
که ایشان را ببست از کامرانی
گشاد آن سیمتن را علت از تن
به خون آلوده شد آزاده سوسن
دو هفته ماه یک هفته چنان بود
که گفتی کان یاقوت روان بود
زن مغ چون برین کردار باشد
به صحبت مرد ازو بیزار باشد
و گر زن حال ازو دارد نهانی
همی تا ویس بت پیکر چنان بود
جهان از دست موبد در فغان بود
عروس ار چند نغز و با وفا بود
عروسی با نهیب و با بلا بود
جهان بنهاد بر راهش دو صد دام
ز بس سختی که آمد پیش داماد
بشد داماد را دامادی از یاد
همه کس را برون شد شادی از سر
برو زد ناگهان بادی به نیرو
به جان اندر هوای ویس بفزود
یکی رامین و دیگری زرد نامی
شهنشه پیش خواند آن هر دوان را
بر ایشان یاد کرد این داستان را
ز مردم کرده حال خویش پنهان
امید از آب و از باران بریده
چو آمد با برادر سوی گوراب
دگر باره شد اندر کشت او آب
چو تازه گشت مهر اندر روانش
در آن هنگام وی را کرد پشتی
برون آید زبان بیدل از بند
زبان را دل بود بی شک نگهبان
سخن بی دل به دانش گفت نتوان
مباد آن کس که دارد بی دلی دوست
کجا در بی دلی بسیار آهوست
چو رامین را هوا در دل برآشفت
مبر شاها چنین رنج اندرین کار
مخور بر ویس و بر جستنش تیمار
کزین کارت به روی آید بسی رنج
به بیهوده برافشانی بدی گنج
چنین تخمی که در شوره فشانی
هم از تخم و هم از بر دور مانی
نه هرگز ویس باشد دوستدارت
نه هرگز راستی جوید به کارت
چو گوهر جویی و بسیار پویی
نیابی چون کش از معدن نجویی
ز فرزندی که بابش را بکشتی
نه بشکوهد ز پیگار و ز لشکر
نه بفریبد به دینار و به گوهر
به بسیاری بلا او را بیابی
چو در خانه بود دشمن ترا یار
چنان باشد که داری باستین مار
که تو پیری و آن دلبر جوانست
اگر جفتی همی گیری جز او گیر
جوان را هم جوان و پیر را پیر
چنان چون مر ترا باید جوانی
تو دی ماهی و آن دلبر بهارست
رسیدن تان به هم دشوار کارست
و گر بی کام او با او نشینی
ز دل در کن کزو شادی نبینی
همیشه باشی از کرده پشیمان
نیابی درد خود را هیچ درمان
نه از تیمار او یابی رهایی
نه نیز آرام یابی در جدایی
مثال عشق خوبان همچو دریاست
کنار و قعر او هر دو نه پیداست
اگر خواهی درو آسان توان جست
ولیکن گر بخواهی بد توان رست
تو نیز اکنون همی جویی هوایی
که هم فردا شود بر تو بلایی
درو آسان توانی جستن اکنون
اگر دانی که من می راست گویم
ازین گفتن همی سود تو جویم
چو بشنود این سخن موبد ز رامین
مرو را تلخ بود این پند شیرین
چو بیماری بد اندر عشق جانش
تنش را گر ز درد آهو نبودی
اگر چه پند رامین مهر بر بود
شهنشه را ز پندش مهر افزود
چو دل از دوستی زنگار گیرد
چنان کز سال و مه تنین شود مار
شود عشق از ملامت صعب و دشخوار
سپر پیشش جگر با او ستیز است
بتفسد زو دل ارچه سرد باشد
و گر میغی ز گیتی سر برآرد
نترسد عاشق از باران سنگین
و گر باشد به جای سنگ ژوپین
هر آنچ از وی ملامت خیرد آهوست
مگر از عشق ورزیدن که نیکوست
به گفتاری که بدگویی بگوید
چه باشد عشق را بدگوی کژدم
هر آنک او نیست عاشق نیست مردم
چو مهر اندر دل شه بیشتر شد
دلش را پند رامین نیشتر شد
مرا با ویس چاره چیست بنگر
چه سازم تا بیابم کام خود را
بیفزایم به نیکی نام خود را
اگر نومید ازین دژ باز گردم
به زشتی در جهان آواز گردم
به شهرو بخش و بفریبش به دینار
به نیکویی امیدش ده فراوان
پس آنگاهی به یزدانش بترسان
بگو با این جهان دیگر جهانست
چه عذر آرد روانت پیش دادار
چو در بند گنه باشد گرفتار
چو گویندت چرا زنهار خوردی
چرا بشکستی آن پیمان که کردی
نبینی هیچ کس را پشت و یاور
از این گونه سخنها را بیارای
به دینار و به دیبایش بپیرای
بدین دو چیز بفریبند شاهان
روا باشد که بفریبند ماهان
بدین هر دو فریبد مرد هشیار
همه کس را به دینار و به گفتار