شمارهٔ ۷
فرخی یزدیز بس ای دیده سر کردی شب غم اشکباری را
به روز خویش بنشاندی من و ابر بهاری را
گدا و بی نوا و پاکباز و مفلس و مسکین
ندارد کس چو من سرمایه بی اعتباری را
چرا چون نافه آهو نگردد خون دل دانا
در آن کشور که پشک ارزان کند مشک تتاری را
غنا با پافشاری کرد ایجاد تهی دستی
خدا ویران نماید خانه سرمایه داری را
وکالت چون وزارت شد ردیف نام اشرافی
چه خوب آموختند این قوم علم خرسواری را
ز جور کارفرما کارگر آن سان به خود لرزد
که گردد روبه رو کبک دری باز شکاری را
ز بس بی آفتاب عارضت شب را سحر کردم
ز من آموخت اختر شیوه شب زنده داری را
