بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان
ابوالقاسم فردوسیچنین گفت پرمایه دهقان پیر
سخن هرچ زو بشنوی یادگیر
که از نامداران با فر و داد
ز مردان جنگی به فر ونژاد
چوخاقان چینی نبود از مهان
گذشته ز کسری بگرد جهان
همان تا لب رود جیحون ز چین
برو خواندندی بداد آفرین
سپهدار با لشکر و گنج و تاج
بگلزریون بودزان روی چاج
سخنهای کسری به گرد جهان
پراگنده شد درمیان مهان
به مردی و دانایی و فرهی
بزرگی وآیین شاهنشهی
خردمند خاقان بدان روزگار
همی دوستی جست با شهریار
بدان دوستی را همی جای جست
همان از رد و موبدان رای جست
یکی هدیه آراست پس بی شمار
ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین
طرایف که باشد به چین اندرون
به گنجور فرمود تا سی هزار
بیاورد و با هدیه ها یار کرد
ز خاقان یکی نامه ای برحریر
همه ره پر از تیغ و کوپال بود
ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه
به جنگ اندورن نامبردارشان
چو آگه شد از کار خاقان چین
ز لشکر جهاندیده گان را بخواند
سخن سر به سر پیش ایشان براند
که مارا بدآمد ز اختر به سر
اگر شاه ایران و خاقان چین
سرافراز جنگی چنانچون سزید
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
به چین وختن نامداری نماند
ز خویشان ارجاسب وافراسیاب
نپرداخت یک تن به آرام و خواب
همه سر پر از خشم و دل پر زخون
سپهدار خاقان چین سنجه بود
همی به آسمان بر زد از خاک دود
ز جوش سواران به چاچ اندرون
چو خون شد به رنگ آب گلزریون
که خاقان چینی چه افگند بن
که گشت آفتاب ازجهان ناپدید
زبلخ وز شگنان و آموی و زم
سلیح وسپه خواست و گنج درم
ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد
ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ
سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ
سیه گشت خورشید چون پر چرغ
بخارا پر از گرد وکوپال بود
بشد غاتفر با سپاهی چو کوه
چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه
یکی باد برخاست و گردی سیاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
پر از آب رو کودک و مرد وزن
که تا چون بود کارآن رزمگاه
بروی اندر آورده بودند روی
به هر جای برتوده ای کشته بود
ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود
ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ
توگفتی همی سنگ بارد ز میغ
نهان شد بگرد اندرون آفتاب
پر از خاک شد چشم پران عقاب
شکست اندر آمد به هیتالیان
ندیدند وهرکس کزیشان بماند
به دل در همی نام یزدان بخواند
پراگنده بر هر سویی خسته بود
همه مرز پر کشته و بسته بود
همی این بدان آن بدین گفت جنگ
همانا نه مردم بدند آن سپاه
به چهره همه دیو بودند و دد
به دل دور ز اندیشه نیک و بد
ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغ
نشد سیر دلشان تو گویی ز جنگ
یکی زین ز اسبان نبرداشتند
خورش بارگی را همه خار بود
گذر کرد باید به ایران زمین
گر ای دون که فرمان برد غاتفر
وگرنه خود از تخمه خوشنواز
که او شاد باشد بنوشین روان
که با فر و برزست و بخش و خرد
نهادست بر قیصران باژ و ساو
ندارند با او کسی زور و تاو
ز هیتالیان کودک و مرد وزن
جهانجوی پر دانش و بخش و داد
که با گنج و با لشکر خویش بود
به شاهی برو خواندند آفرین
ز خاقان که شد نامدار سترگ
که آمد ز خاقان بریشان شکن
به ایوان بیاراست جای نشست
چنین گفت کسری که ای بخردان
جهان گشته و کار دیده ردان
ز هیتال وز ترک وخاقان چین
بی اندازه لشکر شدند انجمن
ز چاچ وز چین وز ترک و ختن
یکی هفته هیتال با ترک و چین
ز اسبان نبرداشتند ایچ زین
دو بهره مگر خسته و کشته شد
بدان نامداری که هیتال بود
جهانی پر از گرز وکوپال بود
سپهبد مباد ایچ با رای پست
اگر غاتفر داشتی نام و رای
نبردی سپهر آن سپه را ز جای
چوشد مرز هیتالیان پر ز شور
به شاهی برو آفرین خواندند
نشستست خاقان بدان روی چاج
سرافراز با لشگر و گنج تاج
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
جز از مرز ایران نبینند به خواب
که خاقان نخواند چنین داستان
که تا آن زمین پادشاهی مراست
که دارند ازو چینیان پشت راست
همه زیردستان از ایشان به رنج
سپرده بدیشان زن و مرد و گنج
چه بینید یکسر کنون اندرین
چه سازیم با ترک وخاقان چین
که ای شاه نیک اختر و پاکدین
دورویند واین مرز را دشمنند
ازیشان اگر نیستی کین و درد
مبادا که باشند یک روز شاد
که هرگز نخیزد ز بیداد داد
همان بدکنش را بد آید به سر
که دارد به دل کین و درد کهن
مکن یاد وتیمار ایشان مخور
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
زخاقان که بنشست ازان روی آب
به روشن روان کار ایشان بساز
تویی درجهان شاه گردن فراز
فروغ از تو گیرد روان و خرد
تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت
که با فر و برزی و با رای و بخت
هرآن گه که بینند بی شاه بوم
زمان تا زمان لشکر آید ز روم
از ایرانیان باز خواهند کین
نه کس پای بر خاک ایران نهاد
نه زین پادشاهی ببد کرد یاد
اگر شاه را رای کینست وجنگ
ازو رام گردد به دریا نهنگ
چو بشنید ز ایرانیان شهریار
به بزم و بناز اندرون کرده خوی
که اندر دل بخردان چیست رای
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس
کزو دارم اندر دو گیتی هراس
که ایشان نجستند جز خواب وخورد
گران شد چنینتان سر از رزمگاه
جهان از بدان پاک بی خوکنم
به پوزش برو آفرین خواندند
که ای شاه پیروز با فر و داد
همه نامداران تو را بنده ایم
به فرمان و رایت سرافگنده ایم
هرآنگه که فرمان دهد کارزار
ازان پس چو بنشست با رای زن
همی بود ازین گونه تا ماه نو
تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد
چو برزد سر از کوه رخشان چراغ
زمین شد به کردار زرین جناغ
دمادم به لشکر گه آمد سپاه
که شد شاه با لشکر از بهر رزم
که روی زمین جز بدریا نماند
زمین کوه تاکوه یک سر سپاه
که گشت آفتاب از جهان ناپدید
همی گشت درکوه و در مرغزار
بسغد اندرون بود خاقان که شاه
به گرگان همی رای زد با سپاه
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
از ایدر سپه سوی ایران کشیم
وز ایران به دشت دلیران کشیم
همه خاک ایران به چین آوریم
همان تازیان را بدین آوریم
نمانم که کس تاج دارد نه تخت
نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت
همی بود یک چند باگفت وگوی
ز دریا به دریا کشیده سپاه
به رزم اندرون راه کوتاه شد
به اندیشه بنشست با رای زن
سپهدار خاقان به دستور گفت
که این آگهی خوار نتوان نهفت
شنیدم که کسری به گرگان رسید
ز چین تا به جیحون سپاه منست
مرا پیش او رفت باید به جنگ
و گر در زمانه جز او شاه نیست
بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی
شوم با سواران چین پیش اوی
تو با شاه ایران مکن رزم یاد
مده پادشاهی و لشکر به باد
ز شاهان نجوید کسی جای اوی
مگر تیره باشد دل و رای اوی
که با فر او تخت را شاه نیست
بدیدار او در فلک ماه نیست
همی باژ خواهد ز هند وز روم
ز جایی که گنجست و آباد بوم
جهاندار و بیدار و پیروز بخت
چنین گفت با کاردان راه جوی
که این را چه بیند خردمند روی
دوکارست پیش اندرون ناگزیر
که خامش نشاید بدن خیره خیر
که آن را به پایان جز از رنج نیست
به از بر پراگندن گنج نیست
ز دینار پوشش نیاید نه خورد
نه گستردنی روز ننگ و نبرد
هرآنکس که از بد هراسان شود
درم خوار گیرد تن آسان شود
سخندان چینی چو ار تنگ چین
برفت آن خرد یافته ده سوار
ابا نامه و هدیه و با نثار
جهاندار چون دید بنواختشان
ز خاقان بپرسید و بنشاختشان
به چینی یکی نامه ای برحریر
دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت
سر نامه بود از نخست آفرین
دگر سر فرازی و گنج و سپاه
سه دیگر سخن آنک فغفور چین
وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه
بران کینه رفتم من از شهر چاج
که بستانم از غاتفر گنج وتاج
که شد لعلگون آب جیحون ز خون
چو آگاهی آمد به ماچین و چین
چو آن نامه بشنید و گفتار اوی
چو خوان ومی آراستی میگسار
به ایوان بزم و به نخچیرگاه
یکی بارگه ساخت روزی به دشت
تو گویی که زر اندر آهن سرشت
بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل
زمین پرخروش وهوا پر ز جوش
به چینی نمود آنک شاهی کراست
ز خورشید تا پشت ماهی کراست
هوا پر شد از جوش گرد سوار
به دشت اندر آورد گه ساختند
به کوپال و تیغ و بتیر و کمان
همه دشت ژوپین زن و نیزه دار
به یک سو پیاده به یک سو سوار
فرستاده گان را ز هر کشوری
شگفت آمد از لشکر و ساز اوی
همان چهره و نام وآواز اوی
فرستادگان یک به دیگر به راز
هنر گر نمودی به ما شهریار
بگفتی که چون شاه نوشین روان
همان خود و خفتان و کوپال اوی
کمانکش نبودی به لشکر چنوی
نه ازنامداران چنان جنگجوی
به آوردگه رفت چون پیل مست
به زیر اندرون با ره گامزن
هم از پشت پیلان جرنگ درای
زمین آمد از سم اسبان به رنج
شهنشاه با خود و گبر و سنان
چپ و راست گردان و پیچان عنان
به ایوان شد از دشت شاه جهان
قلم چون دو رخ را به عنبر بشست
همه بنده گانیم و او پادشاست
کزان گونه بستند بد را میان
به بیداد بر خیره خون ریختند
اگر بد کنش زور دارد چو شیر
نباید که باشد به یزدان دلیر
تو پیروز گشتی برایشان به جنگ
و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه
ز نیروی فغفور و تخت و کلاه
چنین باکسی گفت باید که گنج
نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج
کسان کم ندیدند بشنیده اند
که دریای چین را ندارم به آب
شود کوه از آرام من درشتاب
همی بزم جویی مرا نیست رزم
نه خرد کسی رزم هرگز به بزم
و دیگر که با نامبردار مرد
بویژه که خود کرده باشد به جنگ
دل خویش باید که درجنگ سخت
چنان رام دارد که با تاج و تخت
تو را یار بادا جهان آفرین
بیاراست آن خسروی تاج و گاه
ز پیغام هرچش به دل بود نیز
به گفتار بر نامه بفزود نیز
جهاندیده خاقان بپردخت جای
فرستاده گان راهمه پیش خواند
ز کسری فراوان سخنها براند
نخست ازهش و دانش و رای اوی
ز گفتار و دیدار و بالای او
ازیشان که دارد نگین و کلاه
هم از لشکر و گنج وز افسرش
به خاقان چین گفت کای شهریار
تواو را بدین زیردستی مدار
بدین روزگاری که ما نزد اوی
ببودیم شادان دل و تازه روی
به ایوان رزم و به دشت شکار
به بالای سروست و هم زور پیل
به بخشندگی همچو دریای نیل
همی دل ستاند به گفتار گرم
خجسته سرو شست بر گاه و تخت
چوسازد به دشت اندرون بارگاه
ز پیل وز بالا و از تخت عاج
ز اورنگ وز یاره و طوق و تاج
به گیتی جز از دادگر شهریار
هرآنکس که سیر آید از روزگار
شود تیز وبا او کند کارزار
چوخاقان چین آن سخنها شنید
وز اندیشه مغزش پر از بیم شد
که ای بخردان روی این کارچیست
پراندیشه وخسته ز آزار کیست
نباید که پیروز گشته به جنگ
چپ و راست گفتند و آراستند
چنین گفت خاقان که اینست راه
به اندیشه در کار پیشی کنیم
بسازیم با شاه وخویشی کنیم
ز کار وی اندیشه کوته کنیم
چو پیوند سازیم با او به خون
نباشد کس اورا به بد رهنمون
ردان را پسند آمد این رای شاه
به آواز گفتند کاین است راه
ز لشکر سه پرمایه را برگزید
که گویند و دانند پاسخ شنید
که گوهر چرا باید اندر نهفت
یکی هدیه ای ساخت کاندر جهان
کسی آن ندید از کهان ومهان
دبیر جهاندیده را پیش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند
خداوند کیوان و خورشید وماه
ز بنده نخواهد جز از راستی
نجوید به داد اندرون کاستی
خداوند شمشیر و کوپال و خود
ز پیروزگر یافته کام و بخت
خردمند با سنگ و فرهنگ و راد
که مردم به مردم بوند ارجمند
ازان بارگه چون بدین بارگاه
ز تاج و سرافرازی و تخت اوی
گرامی تر از خون دل چیز نیست
فزون تر بدیدار وشایسته تر
نباشد جدا مرز ایران ز چین
گزین کرد خاقان ز خویشان اوی
به ایران به نزدیک شاه ارجمند
چو بشنید کسری بیاراست تاج
سه بدره ز دینار چون سی هزار
ز زرین و سیمین و دیبای چین
درفشان تر ازآسمان بر زمین
به چینی زبان آفرین ساختند
بگشت اندرین نیز یک شب سپهر
چو برزد سر از کوه تابنده مهر
چو آن نامه بر شاه ایران بخواند
که پیدا بد از گفت خاقان چین
که یزدان سپاس و بدویم پناه
که ننشست یک شاه بر پیشگاه
به پیروزی و فرو اورند شاه
همه دشمنان پیش تو بنده اند
ز خاقان که با گنج و با تاج بود
همی راه جوید به نزدیک شاه
هرآنکس که دارد ز گردان خرد
چودانست خاقان که او تاو شاه
ندارد به پیوند او جست راه
که کس را ز پیوند اونیست ننگ
چو بشنید شاه آن سخنهای گرم
چنین داد پاسخ که خاقان چین
بسازیم و این رای فرخ نهیم
سخن هرچ گفته ست پاسخ دهیم
چنان باید اکنون که خاقان چین
به خاقان چین برگرامی ترست
ببیند که تا چون بود مادرش
چواین کرده باشد که کردیم یاد
سخن را به پیوستگی داد داد
که از شاه شادست خاقان چین
که در پرده پوشیده رویان اوی
نویسنده نامه را پیش خواند
ز خاقان فراوان سخنها براند
به فرمان اویست گیتی به پای
همویست بر نیک و بد رهنمای
کسی راکه خواهد کند ارجمند
چو نیکی نخواهد بدو کردگار
وگر بد کنم زو دل اندر هراس
نباید که جان باشد اندر تنم
اگر بیم و امید از و برکنم
رسید این فرستاده به آفرین
ز پاکان که او دارد اندر نهفت
که دارد خرد جان او را ببند
همیشه تن و جانت پرشرم باد
دلت شاد و پشتت به ما گرم باد
نویسنده چون خامه بیکار گشت
همان چون سرشک قلم کرد خشک
برایشان یکی خلعت افگند شاه
کزان ماند اندر شگفتی سپاه
گزین کرد کسری خردمند و راد
کجا نام او بود مهران ستاد
چنین گفت کسری به مهران ستاد
که رو شاد و پیروز با مهر و داد
بد و نیک بایدکه دانی درست
نباید که گیرندت اندر فریب
که با فر و بالا و با افسرست
نگر تا کدامست با شرم و داد
به مادر که دارد ز خاتون نژاد
جهان زو شود شاد او نیز شاد
چوبشنید مهران ستاد این ز شاه
بسی آفرین کرد بر تاج و گاه
به فرخنده فال و بخرداد روز
به خاقان چین آگهی شد که شاه
فرستاده مهران ستاد و سپاه
زمین را ببوسید و کرد آفرین
ازان کارخاقان پراندیشه گشت
ز گنج وز لشکر بسی کرد یاد
بدو گفت کین شاه نوشین روان
جوانست و بیدار و دولت جوان
تو را در پس پرده یک دخترست
که دیده نبردارم از چهر اوی
از ایشان یکی را سپارم بدوی
برآسایم از جنگ وز گفت و گوی
بدو گفت خاتون که با رای تو
نگیرد کس اندر جهان جای تو
برین گونه یک شب بپیمود خواب
چنین تا برآمد ز کوه آفتاب
چوآن نامه برخواند خاقان چین
ز پیمان بخندید وز به گزین
کلید شبستان بدو داد و گفت
برو تا کرا بینی اندر نهفت
که خاقان بدیشان بدی استوار
چومهران ستاد آن سخنها شنید
که آن راکه اکنون تو بینی بداد
ستاره ندیدست و خورشید و باد
پر از ماه و خورشید و پرخواسته
پری چهره بر گاه بنشست پنج
همه برسران تاج و در زیر گنج
مگر دخت خاتون که افسر نداشت
همان یاره وطوق وگوهرنداشت
ز کرده به رخ بر نگارش نبود
چومهران ستاد اندرو بنگرید
یکی را بدیدار چون او ندید
که دورند خاقان وخاتون ز داد
به دستار ودستان همی چشم اوی
بپوشید وزان تازه شد خشم اوی
فراوان بود یاره و تاج و گاه
من این را که بی تاج و آرایشست
گزیدم که این اندر افزایشست
به رنج از پی به گزین آمدم
بدو گفت خاتون که ای مرد پیر
تو آن را که با فر و زیبست و رای
دل فروز گشته رسیده به جای
به بالای سرو و به رخ چون بهار
چنین پاسخ آورد مهران ستاد
که خاقان اگر سر بپیچد ز داد
من این را پسندم که بی تخت عاج
ندارد ز بن یاره وطوق وتاج
اگر مهتران این نبینند رای
چو فرمان بود باز گردم به جای
نگه کرد خاقان به گفتار اوی
بدانست کان پیر پاکیزه مغز
هرآنکس که بودند ز ایشان سران
همی کرد موبد به اختر نگاه
چنین گفت فرجام کای شهریار
که این کار جز بر بهی نگذرد
کزین دخت خاقان وز پشت شاه
چو بشنید خاقان دلش گشت خوش
چو از چاره دلها بپرداختند
ز فرزند خاتون که بد در نهفت
میانجی بپذرفت خاقان به داد
همان راکه دارد ز خاتون نژاد
بدو در ز هر گونه ای خواسته
ز دینار و ز گوهر و طوق و تاج
همان مهر پیروزه و تخت عاج
یکی دیگر ازعود هندی به زر
صد اسب و صد استر به زین و به بار
بیاراسته پشت اسبان به زین
کشیده زبر جد به زر اندرون
صد اشتر ز گستردنی بار کرد
به شوشه درون چند گونه گهر
درفشی درفشان به دیبای چین
که پیدا نبودی ز دیبا زمین
به صد مردش از جای برداشتند
ز هامون به گردون برافراشتند
ز دیبا بیاراست مهدی به زر
به مهد اندرون نابسوده گهر
برفتند شادان دل و راه جوی
سپاهی همی رفت با او به راه
چوپردخته شد زان بیامد دبیر
یکی نامه بنوشت ار تنگ وار
پر آرایش و بوی و رنگ و نگار
جهاندار و بیدار و بیننده را
که هرچیز کو سازد اندر بوش
بران سو بود بندگان را روش
که تامن شنیدستم از بخردان
بجستم همی رای و پیوند شاه
که اندر جهان سر به سر دادگر
به مردی و پیروزی و دستگاه
به فر و بنیرو و تخت و کلاه
به رادی و دانش به رای وخرد
فرستادم اینک جهان بین خویش
سوی شاه کسری به آیین خویش
بفرموده ام تا بود بنده وار
خرد گیرد از فر و فرهنگ اوی
که بخت وخرد رهنمون تو باد
فرستاده را داد و کرد آفرین
یکی خلعت از بهر مهران ستاد
بیاراست کان کس ندارد به یاد
همان نیز یارانش را هدیه داد
ز دینار وز مشکشان کرد شاد
چنین تا لب رود جیحون کشید
به مژگان همی از دلش خون کشید
ز جیحون دلی پر زخون بازگشت
جو آگاهی آمد ز مهران ستاد
همی هر کس آن مژده را هدیه داد
دلی شاد با هدیه و با نثار
ببستند آذین به شهر و به راه
زمین بود یک سر چو پر تذرو
چنین تا به بسطام وگرگان رسید
تو گفتی زمین آسمان را ندید
زآیین که بستند بر شهر و دشت
وز ایران همه کودک و مرد و زن
ز بالا بر ایشان گهر ریختند
به پی زعفران و درم بیختند
جهان پرشد از ناله کوس و بوق
همه یال اسبان پر از مشک ومی
ز بس ناله نای و چنگ و رباب
نبد بر زمین جای آرام وخواب
به مهد اندرون کرد کسری نگاه
یکی سرو دین از برش گرد ماه
نهاده به مه بر ز عنبر کلاه
گره بسته از تار و برتافته
به افسون یک اندر دگر بافته
درو شاه نوشین روان خیره ماند
برو نام یزدان فراوان بخواند
چو آگاهی آمد به خاقان چین
ز ایران و ز شاه ایران زمین
وزان شادمانی به فرزند اوی
شدن شاد وخرم به پیوند اوی
ازین شهرها چون برفت آن سپاه
جهان شد پر از داد نوشین روان
تو این داد بر شاه کسری بدار
که از فر و اورند او در جهان
به نخجیر چون او به گرگان رسید
بشد خواب وخورد از سواران چین
نه که بد از ایدر نه چینی نه مه
بدین سان بود فر و برز کیان
که هم تخت و هم بخت همراه بود
وزان پس بزرگان شدند انجمن
پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ
ز چاچ و برک تا سمرقند و سغد
چغانی وسومان وختلان و بلخ
شده روز بر هر کسی تار و تلخ
بسی یاد دارمی با درد و غم
کسی را نبد جای آرام وخواب
چوکیخسرو آمد برستیم از اوی
ازان پس چو ارجاسب شد زورمند
شد این مرزها پر ز درد وگزند
از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ
چوخاقان جهان بستد از یزدگرد
ازو گشت خاقان پر از درد و شور
شد از داد او شهرها چون بهشت
پراگنده شد کار ناخوب و زشت
به هنگام پیروز چون خوشنواز
جهان کرد پر درد و گرم و گداز
مه خویشان مه تخت ومه اورند اوی
بپذرفت و پرمایه شد ارز ما
بماناد تا جاودان این بر اوی
جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی
که از وی زمین داد بیند کنون
ازان پس ز هیتال وترک وختن
به هر سو که بد موبدی کاردان
ردی پاک وهشیار و بسیاردان
ز پیران هرآنکس که بد رای زن
چنان رای دیدند یک سر سپاه
که آیند با هدیه نزدیک شاه
چو نزدیک نوشین روان آمدند
همه یک دل و یک زبان آمدند
چنان گشت ز انبوه درگاه شاه
که بستند برمور و بر پشه راه
بگفتند کای شاه ما بنده ایم
به فرمان تو در جهان زنده ایم
شهنشاه پذرفت ز ایشان نثار
ز گردان چو خشنود شد شهریار
وزان پس شهنشاه یزدان پرست
به خاک آمد از جایگاه نشست
که ای برتر از گردش روزگار
تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای
تو باشی بهر نیکی ای رهنمای
هر آنکس که یابد ز من آگهی
به کوه اندرون مرغ و ماهی بر آب
چو من خفته باشم نجویند خواب
کرا برگزینی تو او خوار نیست
جهان را جز از تو جهاندار نیست
تو نیرو دهی تا مگر در جهان
چنین پیش یزدان فراوان گریست
نگر تا چنین درجهان شاه کیست
ز دینار و دیبا و تاج و کمر
ز اسبان و پوشیده رویان و تاج
بت آرای وهرگونه ای بندگان
شبستان چینی به پیش اندرون
به فرخنده فال و به روز آسمان
سپاهی نماند از یلان یک تنه
همه پاک با هدیه و با نثار
که ازمیش کوته کند چنگ گرگ
دگرگونه تر شد به کین و به مهر
نیازارد زان کشتمندی به راه
برینسان همی گرد گیتی بگشت
نگه کرد هرجای هامون و دشت
جهان دید یک سر پر از کشتمند
در و دشت پرگاو و پرگوسفند
بهرخانه ای چند فرزند یافت
ابا هدیه و جامه و سیم و زر
نثاری که پوشیده شد روی بوم
چنان باژ هرگز نیامد ز روم
ز دینار پر کرده ده چرم گاو
سه ساله فرستاده شد باژ و ساو
ز قیصر یکی نامه ای با نثار
نگه کرد و نامه برو خواندند
ز چیزی که پیشش فرستاده بود
کزین پس فزون تر فرستیم چیز
که این ساو بد باژ بایست نیز
بپذرفت شاه آنک او دید رنج
وزان تخت شاه اندر آمد به اسب
فرود آمد از اسب برسم بدست
به زمزم همی گفت ولب را ببست
همه زر و گوهر فزونی که برد
پراگند بر موبدان سیم و زر
همه موبدان زو توانگر شدند
به زمزم همی خواندند آفرین
ز بس خواسته کان پراگنده شد
که آنجا بدی گنجها را کلید
همی راند در پیش مهران ستاد
گرازان و انباز با بخت خویش
ز داد و ز خوبی پر از خواسته
به هر جای بیداد و خون ریختن
ببستند گفتی دو دست از بدی
ز کژی و تاری به راه آمدند
ز دیبا و دینار بر خشک و آب
به رخشنده روز و به هنگام خواب
ز بس نافه مشک و چینی پرند
شد ایران به کردار خرم بهشت
جهانی به ایران نهادند روی
بر آسوده از رنج وز گفت وگوی
بر آسوده از رنج مرد و پزشک
در و دشت گل بود و بام سرای
به ایران زبانها بیاموختند
ز بازارگانان هر مرز و بوم
ز ترک و ز چین و ز سقلاب و روم
هرآنکس که از دانش آگاه بود
مدارید یک تن بد اندر نهان
هرآنکس که از کار دیده ست رنج
کز آنکس کند مزد او خواستار
وگر فام خواهی بیاید ز راه
درم خواهد از مرد بی دستگاه
که گنجور فامش بتوزد ز گنج
چوخصمش بیاید به درگاه شاه
که با دار تیرست و با چاه بند
که دهقان بدر بر کند زان گله
برد گوشت آنکس که یابد گزند
به پای اندر آرند ایوان اوی
گناهی نباشد کم و بیش ازین
ز پستر بود آنک بد پیش ازین
بدر بر نخواهد جز از راستان
هرآنکس که نپسندد این راه ما
مبادا که باشد به درگاه ما
سخن گفت خندان و بگشاد چهر
چنین گفت کای داور تازه روی
که بر تو نیابد سخن زشت گوی
نخواهد همی لب گشادن به راز
اگر مرد برخیزد از تخت بزم
نهد بر کف خویش جان را برزم
زمین را بپردازد از دشمنان
شود پادشا بر جهان سر به سر
شود دستگاهش چو خواهد فراخ
کند گلشن و باغ و میدان و کاخ
گر ای دون که درویش باشد به رنج
فراز آرد از هر سویی نام و گنج
شود خاک وبی بر شود رنج اوی
به دشمن بماند همه گنج اوی
نه فرزند ماند نه تخت و کلاه
نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه
چو بشنید آن جستن و باد اوی
بدین کار چون بگذرد روزگار
خنک مرد با شرم و پرهیزگار
که اینست فرهنگ آیین و دین
که دارد دلی شاد بی باد سرد
چنین گفت کانکو بود بیگناه
بدو گفت فرمان یزدان بهیست
که اندر دوگیتی ازو فرهیست
ازین هر دو چیزی ندارد دریغ
چوخستو بیاید به دیگر سرای
هم ایدر پر از درد ماند به جای
کزین بگذری سفله آن را شناس
که از پاک یزدان ندارد سپاس
همان بهر جانش که دانش بود
چنین گفت کان کس که داناترست
که دانش بود مرد را درنهفت
چنین گفت کان کو به فرمان دیو
نپردازد از راه کیهان خدیو
ده اند اهرمن هم به نیروی شیر
که آرند جان وخرد را به زیر
بدو گفت کسری که ده دیو چیست
کزیشان خرد را بباید گریست
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
دو دیوند با زور و گردن فراز
دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین
چو نمام و دوروی و ناپاک دین
به نیکی وهم نیست یزدان شناس
بدو گفت ازین شوم ده باگزند
چنین داد پاسخ به کسری که آز
که او را نبینند خشنود ایچ
نیاز آنک او را ز اندوه و درد
همی کور بینند و رخساره زرد
به تندی شود جان او دردمند
نه بخشایش آرد بروبر نه مهر
بریده دل از بیم کیهان خدیو
به نزدیک او رای و شرم اندکیست
به چشمش بدو نیک هردو یکیست
که چون دیو با دل کند کارزار
ببنده چه دادست کیهان خدیو
که از کار کوته کند دست دیو
که راهی درازست پیش اندرون
به دانش روان را همی پرورد
وگر خود بود آنک خوانیم خیم
که با او ندارد دل از دیو بیم
جهان خوش بود بردل نیک خوی
که دلرا به شادی بود رهنمون
نیندیشد از کار بد یک زمان
دگر هر که خشنود باشد به گنج
نیازد نیارد تنش را به رنج
کسی کو به گنج و درم ننگرد
دگر دین یزدان پرستست و بس
به رنج و به گنج و به آزرم کس
که نفروشد او راه یزدان به چیز
بدو گفت زین ده کدامست شاه
همان خوی نیکوکه مردم بدوی
برآسوده از رنج و شایسته تر
وزین گوهران آز دیدم به رنج
که همواره سیری نیابد ز گنج
بدو گفت شاه از هنرها چه به
که گردد بدو مرد جوینده مه
چنین داد پاسخ که هر کو ز راه
بیابد ز گیتی همه کام ونام
از انجام فرجام و آرام و کام
چنین داد پاسخ به آواز نرم
چنین داد پاسخ که دانش بهست
که دانا بلندی نیازد به گنج
تن خویش را دور دارد ز رنج
که چون جست خواهی همی دستگاه
چنین داد پاسخ که کردار بد
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
گهر بی هنر زار و خوارست و سست
به فرهنگ باشد روان تندرست
بدو گفت جان را زدودن بچیست
بگویم کنون گفت ها سر به سر
ز اندیشه دورست و دور از بدیست
همان خوش منش مردم خویش دار
اگر بخشش و دانش و رسم و داد
که ای نامور مرد فرهنگ جوی
بزرگی به کوشش بود گر به بخت
که یابد جهاندار ازو تاج و تخت
چنین داد پاسخ که بخت و هنر
چنان چون تن و جان که یارند و جفت
تنومند پیدا و جان در نهفت
به کوشش نیاید بزرگی به جای
و دیگر که گیتی فسانه ست و باد
چو خوابی که بیننده دارد به یاد
چو بیدار گردد نبیند به چشم
اگر نیکویی دید اگر درد و خشم
چنین داد پاسخ که شاهی که تخت
بیابد ز گفتار و کردار کام
بدو گفت کاندر جهان مستمند
چنین داد پاسخ که درویش زشت
که نه کام یابد نه خرم بهشت
بپرسید و گفتا که بدبخت کیست
که همواره از درد باید گریست
چنین داد پاسخ که داننده مرد
که دارد ز کردار بد روی زرد
بپرسید ازو گفت خرسند کیست
به بیشی ز چیز آرزومند کیست
چنین داد پاسخ که آنکس که مهر
ندارد برین گرد گردان سپهر
بدو گفت ما را چه شایسته تر
چنین گفت کان کس که آهسته تر
بپرسید ازو گفت آهسته کیست
که بر تیز مردم بباید گریست
چنین داد پاسخ که از عیب جوی
نگر تا که پیچد سر از گفتگوی
که از مردمان کیست امیدوار
چنین گفت کان کس که کوشاترست
از آگاهی نیک و بد در نهان
ندانم چه گویم ز دیگر سرای
کدامست و ما زو چه داریم بهر
ز داد جهاندار باشد به پای
به گیتی کدامست با من بگوی
چنین داد پاسخ که دانای پیر
بدو گفت کسری که رامش کراست
که دارد به شادی همی پشت راست
چنین داد پاسخ که هر کو ز بیم
بود ایمن و باشدش زر و سیم
بدو گفت ما را ستایش به چیست
به نزدیک هرکس پسندیده کیست
چنین داد پاسخ که او را نیاز
بپوشد همی رشک با ننگ و آز
همان رشک و کینش نباشد نهان
پسندیده او باشد اندر جهان
که از صبر دارد به سر بر کلاه
چنین گفت کان کس که نومید گشت
دل تیره رایش چو خورشید گشت
به کار بزرگ اندرون دست برد
بدو گفت غم در دل کیست بیش
کز اندوه سیر آید از جان خویش
چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت
بیفتاد و نومید گردد ز بخت
که از ما که دارد دلی دردمند
چنین گفت کان کو خردمند نیست
توانگر کش از بخت فرزند نیست
نشسته به گرم اندرون بی گزند
که دارد توانایی و نیک نام
چنین گفت کان کو ز کار بزرگ
بپرسید ازو شاه نوشین روان
که ای مرد دانا و روشن روان
که دانی که بی نام و آرایشست
که او از در مهر و بخشایشست
بپرسید و گفتش که برگوی راست
که تا از گذشته پشیمان کراست
چنین داد پاسخ که آن تیره ترگ
که بر سر نهد پادشا روز مرگ
که جانش به یزدان بود ناسپاس
بپرسید و گفت ای خرد یافته
چه دانی کزو تن بود سودمند
چنین داد پاسخ که ناتندرست
که دل را جز از شادمانی نجست
بپرسید و گفتش که از آرزوی
چه بیشست پیدا کن ای نیک خوی
نباید جز از کام دل چیز جست
ازان پس چنین گفت با رهنمون
که بردل چه اندیشه آید فزون
چنین داد پاسخ که ای را سه روی
که با مغز جان خواهد و خون و پوست
که بیگار بستاند از مرد کار
ز گردون نیابی فزون زین هنر
بپرسیدش از دین و از راستی
همان دوری از کژی و راه دیو
بترس از جهانبان و کیهان خدیو
به فرمان یزدان نهاده دو گوش
که باشد به گیتی سزاوار تخت
چنین گفت کان کو بود دادگر
خرد دارد و رای و شرم و هنر
که باشند هم کوشه و یک سخن
چنین داد پاسخ که از مرد دوست
جوانمردی و داد دادن نکوست
نخواهد به تو بد به آزرم کس
به سختی بود یار و فریادرس
بدو گفت کسری کرا بیش دوست
که با او یکی بود از مغز و پوست
چنین داد پاسخ که از نیک دل
جدایی نخواهد جز از دل گسل
نکوتر به کردار و سازنده تر
که باشد بدو بر بداندیش تر
همان نیز کاو آز دارد درشت
بپرسید تا جاودان دوست کیست
ز درد جدایی که خواهد گریست
چنین داد پاسخ که کردار نیک
نخواهد جدا بودن از یار نیک
چه ماند بدو گفت جاوید چیز
که آن چیز کمی نگیرد به نیز
چنین داد پاسخ که انباز مرد
نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد
چنین گفت کین جان دانا بود
بدو گفت شاه ای خداوند مهر
چه باشد به پهنا فزون از سپهر
چنین گفت کان شاه بخشنده دست
بپرسید و گفتا چه با زیب تر
چنین داد پاسخ که ای پادشا
همی خشت خشک اندر آب افگنی
بدو گفت اندر چه چیزست رنج
بدو داد پاسخ که ای شهریار
نخواهد تن و زندگانی و گنج
بپرسید و گفتش چه دیدی شگفت
کزان برتر اندازه نتوان گرفت
که او دست چپ را نداند ز راست
ز بخشش فزونی نداند نه کاست
ستاره بگوید که چونست و چند
گران تر چه دانی بدو گفت شاه
چنین داد پاسخ که سنگ گناه
چنین داد پاسخ که زفتی ز شاه
توانگر که تنگی کند در خورش
زنانی که ایشان ندارند شرم
همان نیک مردان که تندی کنند
دروغ آنک بی رنگ و زشتست و خوار
چه بر نابکار و چه بر شهریار
به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت
که هم آشکارست و هم در نهفت
روان را بدان چیز روشن کند
چنین داد پاسخ که کوشان بدین
به گیتی نیابد جز از آفرین
دگر آنک دارد ز یزدان سپاس
بدو گفت کسری که کرده چه به
چه ناکرده از شاه وز مرد مه
چه بهتر کزو باز داریم چنگ
به پاسخ نگه داشتن گفت خشم
که از بیگناهان بخوابند چشم
بکوشی تو در کارها تا توان
بتابد روان زو به کردار شید
سپاس از خداوند خورشید و ماه
که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه
چو این کار دلگیرت آمد ببن
بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان - ابوالقاسم فردوسی | ناهید