بخش ۷۴
ابوالقاسم فردوسیبدانست هم زادفرخ که شاه
ز لشکر همه زو شناسد گناه
چو آمد برون آن بد اندیش شاه
نیارست شد نیز در پیشگاه
بدر بر همی بود تا هرکسی
همی کرد زان آزمایش بسی
همی ساخت همواره تا آن سپاه
بپیچید یکسر ز فرمان شاه
همی راند با هر کسی داستان
شدند اندر آن کار همداستان
که شاهی دگر برنشیند به تخت
کزین دور شد فرو آیین و بخت
بر زادفرخ یکی پیر بود
که برکارها کردن آژیر بود
چنین گفت با زادفرخ که شاه
همی از تو بیند گناه سپاه
