بخش ۲ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدبدان نامور گفت پاسخ شنو
یکایک ببر سوی سالار نو
بگویش که زشت کسان را مجوی
جز آن را که برتابی از ننگ روی
سخن هرچ گفتی نه گفتارتست
مماناد گویا زبانت درست
مگو آنچ بدخواه تو بشنود
ز گفتار بیهوده شادان شود
بدان گاه چندان نداری خرد
که مغزت به دانش خرد پرورد
به گفتار بی بر چو نیرو کنی
روان و خرد را پر آهو کنی
کسی کو گنهکار خواند تو را
از آن پس جهاندار خواند تو را
نباید که یابد بر تو نشست
بگیرد کم و بیش چیزی به دست
میندیش زین پس برین سان پیام
که دشمن شود بر تو بر شادکام
به یزدان مرا کار پیراسته ست
نهاده بران گیتی ام خواسته ست
چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج
بدانی که از رنج ما خاست گنج
نخستین که گفتی ز هرمز سخن
برآشفت و شد کار زیر و زبر
از ایران شب تیره بی ره شدیم
همان راه جستیم و بگریختیم
جز از جستن از شاه راهم نبود
شنیدم که بر شاه من بد رسید
ز بردع برفتم چو گوش آن شنید
بدان تا نیایم من او را به چنگ
ازان پس دگر باره باز آمدم
نه پرخاش بهرام یکباره بود
جهانی بر آن جنگ نظاره بود
که اویست بر نیک و بد رهنمای
چو ایران و توران به آرام گشت
چو بندوی و گستهم خالان بدند
به هر کشوری بی همالان بدند
فدا کرده جان را همی پیش من
به دل هم زبان و به تن خویش من
بریدیم بندوی را دست و پای
چو گستهم شد در جهان ناپدید
ز گیتی یکی گوشه ای برگزید
به فرمان ما ناگهان کشته شد
سر و رای خونخوارگان گشته شد
دگر آنک گفتی تو از کار خویش
از آن تنگ زندان و بازار خویش
بد آن تا ز فرزند من کار بد
به زندان نبد بر شما تنگ و بند
همان زخم خواری و بیم گزند
نه بی کار و بر دیگر آیین بدیم
ز نخچیر وز گوی و رامشگران
ز کاری که اندر خور مهتران
ز دینار وز گوهر و یوز و باز
یکی کاخ بد کرده زندانش نام
که ما را همی از تو دادی هراس
که از تو بد آید بدین سان که هست
وزان پس نهادیم مهری به روی
به شیرین سپردیم زان گفت و گوی
چو شاهیم شد سال بر سی و شش
تو داری به یاد این سخن بی گمان
ز رای برین نزد ما نامه بود
گهر بود و هر گونه ای جامه بود
جزین هرچ بودم به گیتی امید
ز هر گونه ای اندرو برده رنج
سوی تو یکی نامه بد بر پرند
نوشته چو من دیدم از خط هند
بخواندم یکی مرد هندی دبیر
سخن گوی و داننده و یادگیر
چوآن نامه را او به من بر بخواند
پر از آب دیده همی سر فشاند
بدان نامه در بد که شادان بزی
که با تاج زر خسروی را سزی
که چون ماه آذر بد و روز دی
جهان را تو باشی جهاندار کی
ستاره برین گونه خواهد گذشت
مرا آن زمان این سخن بد درست
من آگاه بودم که از بخت تو
نباشد مرا بهره جز درد و رنج
تو را گردد این تخت شاهی و گنج
ز بخشایش و دین و پیوند و مهر
نکردم دژم هیچ زان نامه چهر
به شیرین سپردم چو برخواندم
ز هر گونه اندیشه ها راندم
نداند کسی زان سخن بیش و کم
گر ایدون که خواهی که بینی بخواه
اگر خود کنی بیش و کم را نگاه
بر آنم که بینی پشیمان شوی
وزین کرده ها سوی درمان شوی
دگر آنک گفتی ز زندان و بند
گر آمد ز ما بر کسی بر گزند
بزرگان و شاهان و رای مهان
اگر تو ندانی به موبد بگوی
کند زین سخن مر تو را تازه روی
که هرکس که او دشمن ایزدست
به زندان ما ویژه دیوان بدند
که نیکان ازیشان غریوان بدند
چو ما را نبد پیشه خون ریختن
بدان را به زندان همی داشتم
بسی گفت هرکس که آن دشمنند
کنون من شنیدم که کردی رها
مر آن را که بد بتر از اژدها
به گفتار و کردارها بد شدی
ندانی تو داننده را یار کن
مبخشای بر هر که رنجست زوی
بر آنکس کزو در جهان جز گزند
نبینی مر او را چه کمتر ز بند
دگر آنک از خواسته گفته ای
ز کس ما نجستیم جز باژ و ساو
هر آنکس که او داشت با باژ تاو
ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت
فراوان کشیدم ازان رنج سخت
جهان آفرین داور داد و راست
همی روزگاری دگرگونه خواست
نیم دژمنش نیز در خواست او
بپرسد که او از تو داناترست
به هر نیک و بد بر تواناترست
همین پر گناهان که پیش تواند
نه تیماردار و نه خویش تواند
ز من هرچ گویند زین پس همان
شوند این گره بر تو بر بد گمان
ازیشان تو را دل پر آسایش است
نگنجد تو را این سخن در خرد
نه زین بد که گفتی کسی برخورد
ولیکن من از بهر خود کامه را
که برخواند آن پهلوی نامه را
پس از ما هر آنکس که گفتار ما
ز برطاس وز چین سپه راندیم
چو دشمن ز گیتی پراگنده شد
همه گنج ما یک سر آگنده شد
که ملاح گشت از کشیدن ستوه
مرا بود هامون و دریا و کوه
چو دیهیم ما بیست و شش ساله گشت
ز هر گوهری گنجها ماله گشت
بدان سال تا باژ جستم شمار
چو شد باژ دینار بر صد هزار
به هر بدره ای در ده و دو هزار
جز از باژ و دینار هندوستان
جز از کشور روم و جادوستان
جز از باژ وز ساو هر کشوری
جز از رسم و آیین نوروز و مهر
جز از جوشن و خود و گوپال و تیغ
ز ما این نبودی کسی را دریغ
جز از مشک و کافور و خز و سمور
سیاه و سپید و ز کیمال بور
هران کس که ما را بدی زیردست
ز هر در فراوان کشیدیم رنج
بدان تا بیاگند زین گونه گنج
چنین بیست و شش سال تا سی و هشت
بجز به آرزو چرخ بر ما نگشت
همه مهتران خود تن آسان بدند
بد اندیش یک سر هراسان بدند
همان چون شنیدم ز فرمان تو
جهان را بد آمد ز پیمان تو
همی کرد خواهی جهان پر گزند
پر از درد کاری و ناسودمند
همان پر گزندان که نزد تواند
که تیره شبان اورمزد تواند
همی داد خواهند تختت به باد
بدان تا نباشی به گیتی تو شاد
به دادن نبودی کسی را زیان
که گنجی رسیدی به ارزانیان
ایا پور کم روز و اندک خرد
چنان دان که این گنج من پشت تست
زمانه کنون پاک در مشت تست
تهی دست را نیست هوش و هنر
ار ایدون که از تو به دشمن رسد
ز یزدان پرستنده بیزار گشت
ورا نام و آواز تو خوار گشت
چو بی گنج باشی نپاید سپاه
تو را زیردستان نخوانند شاه
سگ آن به که خواهنده نان بود
که در بوم هاشان نشاندم به راه
ز بی دانشی این نیاید پسند
ندانی همی راه سود از گزند
چنین است پاسخ که از رنج من
فراز آمد این نامور گنج من
همه دشمنان را به هم برزدم
بدان تا به آرام بر تخت ناز
نشینیم بی رنج و گرم و گداز
سواران پراگنده کردم به مرز
پدید آمد اکنون ز ناارز ارز
چو از هر سوی بازخوانی سپاه
که ایران چوباغیست خرم بهار
پر از نرگس و نار و سیب و بهی
به پرچینش بر نیزه ها خار اوی
چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
چو سالی چنین بر تو بر بگذرد
خردمند خواند تو را بی خرد
من ایدون شنیدم کجا تو مهی
چنان دان که نوشین روان قباد
به اندرز این کرد در نامه یاد
که هرکو سلیحش به دشمن دهد
همی خویشتن را به کشتن دهد
که چون بازخواهد کش آید به کار
مرا خواندی دو دل و خویش کام
سخنها نه از یادگار تو بود
تو خود کی شناسی جفا از وفا
نگویم جزین نیز که اندر خورد
تو دعوی کنی هم تو باشی گوا
چو قیصر ز گرد بلا رخ بشست
به مردی چو پرویز داماد جست
هر آنکس که گیتی به بد نسپرد
به مغز اندرون باشد او را خرد
نساید روان ریگ با کوه دست
بدان رزم یزدان مرا یار بود
سپاه جهان نزد من خوار بود
تو را نیز زیشان بباید شنود
مرا نیز چیزی که بایست کرد
ز خوبی و از مردمی کرده ام
به پاداش او روز بشمرده ام
جهان را به چشم جوانی مبین
که از گنج ما بدره بد صد هزار
که دادم بدان رومیان یادگار
کجا سنگ هر مهره ای بد هزار
ز مثقال گنجی چو کردم شمار
که هر حقه ای را چو پنجه هزار
صد اسپ گرانمایه پنجه به زین
که در دشت با باد همره بدند
به نزدیک قیصر فرستادم این
پس از خواسته خواندمش آفرین
به گنج اندر افگنده چوبی کهن
نبد زان مرا هیچ سود و زیان
که یزدان چرا خواند آن کشته را
گرین خشک چوب وتبه گشته را
گر آن دار بیکار یزدان بدی
برفتی خود از گنج ما ناگهان
مسیحا شد او نیستی در جهان
دگر آنک گفتی که پوزش بگوی
کنون توبه کن راه یزدان بجوی
ورا پاسخ آن بد که ریزنده باد
زبان و دل و دست و پای قباد
مرا تاج یزدان به سر برنهاد
پذیرفتم و بودم از تاج شاد
به یزدان سپردیم چون باز خواست
ندانم زبان در دهانت چراست
به یزدان بگویم نه با کودکی
که نشناسد او بد ز نیک اندکی
همان شور و تلخی بسی دیده ام
مرا بود شاهی سی و هشت سال
کس از شهریاران نبودم همال
کسی کاین جهان داد دیگر دهد
که آباد بادا به دانا زمین
چو یزدان بود یار و فریادرس
بدان کودک زشت و نادان بگوی
که ما را کنون تیره گشت آبروی
که پدرود بادی تو تا جاودان
سر و کار ما باد با بخردان
سخن گوی و پر مایه آزادگان
ز من هر دو پدرود باشید نیز
کنم آفرین بر جهان سر به سر
که او را ندیدم مگر بر گذر
چو هوشنگ و طهمورث و جمشید
که دیو و دد و دام فرمانش برد
چو روشن سرآمد برفت و بمرد
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
به مردی جهاندار شد با گروه
که از آبگینه همی خانه کرد
وزان خانه گیتی پر افسانه کرد
که کشتش به روز جوانی دبیر
کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج
وزان رنج برده ندید ایچ گنج
کزیشان سخن ماندمان یادگار
چو گودرز و هفتاد پور گزین
چو گشتاسپ شاهی که دین بهی
چو جاماسپ کاندر شمار سپهر
فروزنده تر بد ز گردنده مهر
شدند آن بزرگان و دانندگان
که اندر هنر این ازان به بدی
به سال آن یکی از دگر مه بدی
بماندند میدان و ایوان و کاخ
ز شاهان مرا نیز همتا نبود
جهان را سپردم به نیک و به بد
نه آن را که روزی به من بد رسد
چو زین گونه بر من سرآید جهان
نماند به فرزند من نیز تخت
به زیر پی اندر همه گل بود
به توبه دل راست روشن کنیم
که چون بخت بیدار گیرد نشیب
ز هر گونه ای دید باید نهیب
به نزد کهان و به نزد مهان
شما نیز پدرود باشید و شاد
ز من نیز بر بد مگیرید یاد
به پیکان دل هر دو دانا بخست
به سر بر زدند آن زمان هر دو دست
ز گفتار هر دو پشیمان شدند
به رخسارگان بر تپنچه زدند
به بر بر همه جامشان چاک بود
سر هر دو دانا پر از خاک بود
برفتند گریان ز پیشش به در
پر از درد جان و پراندوه سر
به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد
پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد
به شیروی بی مغز و بی دستگاه