بخش ۶ - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدچو آوردم این روز خسرو ببن
ز شیروی و شیرین گشایم سخن
چو پنجاه و سه روز بگذشت زین
که شد کشته آن شاه با آفرین
به شیرین فرستاد شیروی کس
که ای نره جادوی بی دست رس
همه جادویی دانی و بدخویی
به ایران گنکار ترکس تویی
به تنبل همی داشتی شاه را
به چاره فرود آوری ماه را
بترس ای گنهکار و نزد من آی
به ایوان چنین شاد و ایمن مپای
برآشفت شیرین ز پیغام او
وزان پرگنه زشت دشنام او
چنین گفت کنکس که خون پدر
بریزد مباداش بالا وبر
نبینم من آن بدکنش را ز دور
نه هنگام ماتم نه هنگام سور
بدان مرد داننده اندرز کرد
همه خواسته پیش او ارز کرد
همی داشت لختی به صندوق زهر
که زهرش نبایست جستن به شهر
همی داشت آن زهر با خویشتن
که ای تاجور شاه گردن فراز
سخنها که گفتی تو برگست و باد
دل و جان آن بدکنش پست باد
کجا در جهان جادویی جز بنام
شنودست و بودست زان شادکام
وگر شاه ازین رسم و اندازه بود
که رای وی از جادوی تازه بود
که جادو بدی کس به مشکوی شاه
به دیده به دیدی همان روی شاه
ز گفتار چونین سخن شرم دار
به پیش کس اندر مگو این سخن
چنین گفت کز آمدن چاره نیست
چو تو در زمانه سخن خواره نیست
چو بشنید شیرین پراز درد شد
چنین داد پاسخ که نزد تو من
که برخیز و پیش آی و گفتار بس
چو شیرین شنید آن کبود و سیاه
بپوشید و آمد به نزدیک شاه
به نزدیک او کس فرستاد شاه
که از سوک خسرو برآمد دو ماه
کنون جفت من باش تا برخوری
وزان نیز نامی تر و خوب تر
بدو گفت شیرین که دادم نخست
بده وانگهی جان من پیش تست
که برگوید آن خوب رخ داستان
که ای شاه پیروز بادی و شاد
تو گفتی که من بد تن و جادوام
ز پاکی و از راستی یک سوام
بدو گفت که شیرویه بود این چنین
چنین گفت شیرین به آزادگان
بسی کس به گفتار من شهر یافت
ز هر گونه ای از جهان بهر یافت
به ایران که دید از بنه سایه ام
بگوید هر آنکس که دید و شنید
همه کار ازین پاسخ آمد پدید
بزرگان که بودند در پیش شاه
ز شیرین به خوبی نمودند راه
که چون او زنی نیست اندر جهان
چه در آشکار و چه اندر نهان
چنین گفت شیرین که ای مهتران
جهان گشته و کار دیده سران
یکی آنک باشرم و باخواستست
سه دیگر که بالا و رویش بود
بدان گه که من جفت خسرو بدم
به پیوستگی در جهان نو بدم
چو بی کام و بی دل بیامد ز روم
نشستن نبود اندرین مرز و بوم
از آن پس بران کامگاری رسید
که کس در جهان آن ندید و شنید
بدیشان چنان شاد بد شهریار
چو نستود و چون شهریار و فرود
چو مردان شه آن تاج چرخ کبود
ز جم و فریدون چو ایشان نزاد
زبانم مباد ار بپیچم ز داد
بگفت این و بگشاد چادر ز روی
همه روی ماه و همه پشت موی
سه دیگر چنین است رویم که هست
مرا از هنر موی بد در نهان
که آن راندیدی کس اندر جهان
نمودم همه پیشت این جادویی
نه از تنبل و مکر وز بدخویی
نه کس موی من پیش ازین دیده بود
نه از مهتران نیز بشنیده بود
چو شیروی رخسار شیرین بدید
چو تو جفت یابم به ایران بسم
که از شاه ایران نیم بی نیاز
سه حاجت بخواهم چو فرمان دهی
بدو گفت شیروی جانم توراست
بدو گفت شیرین که هر خواسته
ازین پس یکایک سپاری به من
بدین نامه اندر نهی خط خویش
که بیزارم از چیز او کم و بیش
زن از آرزوها چو پاسخ شنود
به راه آمد از گلشن شادگان
به خانه شد و بنده آزاد کرد
بدان خواسته بنده را شاد کرد
دگر هرچ بودش به درویش داد
بدان کو ورا خویش بد بیش داد
دگر بر کنامی که ویران شدست
بیامد بدان باغ و بگشاد روی
نشست از بر خاک بی رنگ و بوی
همه بندگان را بر خویش خواند
مران هر یکی رابه خوبی نشاند
چنین گفت زان پس به بانگ بلند
که هرکس که هست از شما ارجمند
که زان پس که من نزد خسرو شدم
از آن پس چو پیدا شد از من گناه
چه روی آید اندر زنی چاره جوی
سخن گوی و دانا و روشن روان
به یزدان که هرگز تو راکس ندید
نه نیز از پس پرده آوا شنید
چو تو نیز ننشست بر تخت ناز
جهانجوی و بیدار دل بندگان
ستوده به چین و به روم و طراز
که یارد سخن گفتن از تو به بد
بدی کردن از روی تو کی سزد
چنین گفت شیرین که این بدکنش
پدر را بکشت از پی تاج و تخت
کزین پس مبیناد شادی و بخت
که جان پدر را به تن خوار کرد
بدان گفتم این بد که من زنده ام
پراز درد بودم ز بدخواه خویش
ز گفتار او ویژه گریان شدند
هم از درد پرویز بریان شدند
شنیده به گفتند زان بی گناه
سه دیگر چه چیز آمدت آرزوی
که اکنون یکی آرزو ماند و بس
چنین گفت شیروی کاین هم رواست
بدیدار آن مهتر او پادشاست
نگهبان در دخمه را باز کرد
به تن بریکی جامه کافور بوی
به دیوار پشتش نهاد و بمرد
ز دیدار او پر ز تیمار گشت
ز مشک وز کافورش افسر کنند
که شیروی را زهر دادند نیز
جهان را ز شاهان پرآمد قفیز
به شومی بزاد و به شومی بمرد
همان تخت شاهی پسر را سپرد
به گیتی بهی بهتر از گاه نیست
بدی بتر از عمر کوتاه نیست