پادشاهی فرایین - ابوالقاسم فردوسی | ناهیدفرایین چو تاج کیان برنهاد
همی گفت چیزی که آمدش یاد
همی گفت شاهی کنم یک زمان
نشینم برین تخت بر شادمان
به از بندگی توختن شست سال
برآورده رنج و فرو برده یال
پس از من پسر بر نشیند بگاه
نهد بر سر آن خسروانی کلاه
نهانی بدو گفت مهتر پسر
که اکنون به گیتی توی تاجور
مباش ایمن و گنج را چاره کن
جهان بان شدی کار یکباره کن
چو از تخمه شهریاران کسی
بیاید نمانی تو ایدر بسی
وزان پس چنین گفت کهتر پسر
که اکنون به گیتی توی تاجور
چو با گنج باشی نمانی به رنج
مر او را که بد پیش او تاجور
جهان را بسه پور فرخنده داد
که اندر جهان او بد از داد شاد
به مرد و به گنج این جهان را بدار
ورا خوش نیامد بدین سان سخن
عرض را به دیوان شاهی نشاند
سپه را سراسر به درگاه خواند
به دو هفته از گنج شاه اردشیر
نماند از بهایی یکی پر تیر
هر آنگه که رفتی به می سوی باغ
نبردی جز از شمع عنبر چراغ
همان تشت زرین و سیمین بدی
چو زرین بدی گوهر آگین بدی
چو هشتاد در پیش و هشتاد پس
همه شب بدی خوردن آیین اوی
به پالیزها گر به میدان بدی
نماندش به ایران یکی دوستدار
فرایین همان ناجوانمرد گشت
ابی داد و بی بخشش و خرد گشت
از آن پس برآشفت به روی سپاه
سخنها همی گفت چندان به راز
که آن مهتران را بدو بود فخر
به ایرانیان گفت کای مهتران
شد این روزگار فرایین گران
همی دارد او مهتران را سبک
چرا شد چنین مغز و دلتان تنگ
همه دیده ها زو شده پر سرشک
جگر پر ز خون شد بباید پزشک
چنین داد پاسخ مرا او را سپاه
که چون کس نماند از در پیشگاه
نه کس را همی آید از رشک یاد
که پردازدی دل بدین بد نژاد
بدیشان چنین گفت شهران گراز
که این کار ایرانیان شد دراز
گر ایدون که بر من نسازید بد
کنید آنک از داد و گردی سزد
هم اکنون به نیروی یزدان پاک
مر او را ز باره در آرم به خاک
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان
که بر تو مبادا که آید زیان
گرت زین بد آید حصار توایم
چو بشنید ز ایشان ز ترکش نخست
همی داشت لشکر مر او را نگاه
کمان رابه بازو همی درکشید
به شورش گری تیر بازه ببست
چو شد غرقه پیکانش بگشاد شست
ز باره در افتاد سر سرنگون
روان گشت زان زخم او جوی خون
بپیچید و برزد یکی باد سرد
به زاری بران خاک دل پر ز درد
همی این از آن بستد و آن ازین
چومیشان بددل که بینند گرگ