شمارهٔ ۱
مشتاق اصفهانیمن کیستم از خم کمندی
در حلقه شوق پای بندی
آلوده به زهر کام جانی
از حسرت لعل نوشخندی
نالان به رهی فتاده بر خاک
عجز آیینی نیازمندی
صیدی که ندیده هیچ آسیب
هر لحظه فتاده گر به بندی
سالم ز هزار دام جسته
هرگز نرسیده اش گزندی
جان داده به حسرت آخر کار
در دام غزال صیدبندی
آمد چه به جان من بپرسید
از شوخ مفارقت پسندی
پیداست ز ترکتاز حسرت
احوال خراب مستمندی
کو بیند و دلبرش کند ساز
