ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان جلال الدین محمد مولوی با مریدان آن فقیر محتشم
بایزید آمد که نک یزدان منم
گفت مستانه عیان آن ذوفنون
لا اله الا انا ها فاعبدون
چون گذشت آن حال گفتندش صباح
تو چنین گفتی و این نبود صلاح
گفت این بار ار کنم من مشغله
کاردها بر من زنید آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم
چون چنین گویم بباید کشتنم
چون وصیت کرد آن آزادمرد
هر مریدی کاردی آماده کرد
مست گشت او باز از آن سغراق زفت
آن وصیت هاش از خاطر برفت
نقل آمد عقل او آواره شد
عقل چون شحنه ست چون سلطان رسید
سایه را با آفتاب او چه تاب
هر چه گوید آن پری گفته بود
زین سری زان آن سری گفته بود
چون پری را این دم و قانون بود
کردگار آن پری خود چون بود
اوی او رفته پری خود او شده
چون به خود آید نداند یک لغت
چون پری را هست این ذات و صفت
شیرگیر ار خون نره شیر خورد
تو بگویی او نکرد آن باده کرد
تو بگویی باده گفته ست آن سخن
باده ای را می بود این شر و شور
نور حق را نیست آن فرهنگ و زور
که ترا از تو به کل خالی کند
تو شوی پست او سخن عالی کند
هر که گوید حق نگفت او کافرست
چون همای بی خودی پرواز کرد
آن سخن را بایزید آغاز کرد
زان قوی تر گفت که اول گفته بود
چند جویی بر زمین و بر سما
آن مریدان جمله دیوانه شدند
کاردها در جسم پاکش می زدند
هر یکی چون ملحدان گرده کوه
کارد می زد پیر خود را بی ستوه
هر که اندر شیخ تیغی می خلید
بازگونه از تن خود می درید
یک اثر نه بر تن آن ذوفنون
وان مریدان خسته و غرقاب خون
هر که او سویی گلویش زخم برد
حلق خود ببریده دید و زار مرد
وآنک او را زخم اندر سینه زد
سینه اش بشکافت و شد مرده ابد
وآنک آگه بود از آن صاحب قران
نیم دانش دست او را بسته کرد
جان ببرد الا که خود را خسته کرد
روز گشت و آن مریدان کاسته
نوحه ها از خانه شان برخاسته
پیش او آمد هزاران مرد و زن
کای دو عالم درج در یک پیرهن
چون تن مردم ز خنجر گم شدی
با خودی با بی خودی دوچار زد
با خود اندر دیده خود خار زد
ای زده بر بی خودان تو ذوالفقار
بر تن خود می زنی آن هوش دار
زانک بی خود فانی است و آمنست
غیر نقش روی غیر آن جای نه
گر کنی تف سوی روی خود کنی
ور زنی بر آینه بر خود زنی
ور ببینی روی زشت آن هم توی
او نه اینست و نه آن او ساده است
نقش تو در پیش تو بنهاده است
چون رسید اینجا سخن لب در ببست
چون رسید اینجا قلم درهم شکست
لب ببند ار چه فصاحت دست داد
دم مزن والله اعلم بالرشاد
پست بنشین یا فرود آ والسلام
هر زمانی که شدی تو کامران
آن دم خوش را کنار بام دان
بر زمان خوش هراسان باش تو
هم چو گنجش خفیه کن نه فاش تو
ترس ترسان رو در آن مکمن هلا
ترس جان در وقت شادی از زوال
زان کنار بام غیبست ارتحال
روح می بیند که هستش اهتزاز
هر نکالی ناگهان کان آمدست
جز کنار بام خود نبود سقوط
اعتبار از قوم نوح و قوم لوط